ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

انتقاد یک آنارشیست از آنارشیسمی که بود!


تحقیقات در مورد آنارشیسم و سندیکالیسم اغلب از تعاریف غیر صریح و مبهم این موضوعات آسیب دیده اند. یکی از مشکلات پیش رو، این دیدگاه عوام است که آنارشیسم مترادف هرج و مرج، ویرانی و نابودی تمام ساختارهاست. این دیدگاه اساساً معیوب است، چرا که آنارشیسم نظریه ای اجتماعی با برنامه ای مثبت می باشد؛ در ضدیت با ساختارهای اجتماعی موجود، آنارشیسم به ترویج ساختار نوینی می پردازد.
مشکل دوم سنت متداول تعریف آنارشیسم به عنوان نظریه ای در ضدیت با دولت (anti-statism) است. رادریک کدوارد (به انگلیسی: Roderick Kedward) نماینده ی این روایت غالب است. او تاکید می کند، "پیوندی که تمام آنارشیست ها را متحد می سازد ... آنتاگونیزم با هر شرایط تحت کنترل از طریق اجبار، محدودیت، یا ستم" بوده و اینکه این مسئله اساس ضد-دولت گرایی آنارشیستی است. [1] Corinne Jacker نیز به طور مشابه ادعا می کند که آنارشیست ها دارای نوعی "روش رمانتیک" بوده و مدعی هستند که "فرد بایستی کاملاً آزاد باشد؛ نبایستی هیچگونه آتوریته ای وجود داشته باشد که رفتار و حد و حدود آن را به فرد دیکته کند." Jacker ادامه می دهد که آنارشیست ها مخالف دولتند چرا که "قوانین، تلاشی هستند برای محدود کردن آزادی فرد،" و اینکه "واژه ی دیگری برای آنارشیسم، ضد-دولت گرایی است." [2]
برای رابرت هافمن (به انگلیسی: Robert Hoffman) آنارشیست ها بر این باورند که "دولت هم هرج و مرج و هم خشونت را ایجاد کرده و آن را بازتولید می کند،" و اینکه "هرگونه آتوریته ی قهری، حتی آتوریته ی دولت های سوسیالیست مردمی و تصمیمات مشترک یک اجتماع اگالیتارین (مساوی گرا)، ضرورتاً آزادی فردی،" "عدالت،" و "اجتماع" را "نقض می کنند." فرد تنها بایستی "از دستورات اراده ی آزاد خود اطاعت کند." [3] Marshall Statz مدعی است که هدف آنارشیسم ایجاد جامعه ای سازماندهی شده از طریق مشارکت آزاد و بدون ساختار تحمیلی بوده و "نظریه ی اجتماعی مثبتی" است که "انتقادی از جامعه ی انسانی موجود" را در بر گرفته و "نوع بهتر و مطلوبی از ساختار اجتماعی را متصور می شود." با اینحال، Statz این پروگرام "مثبت" را به برنامه ها و طرح های متنوعی برای جایگزین کردن دولت تقلیل می دهد. در نظر او، آنارشیسم ظاهراً "آتوریته ی سیاسی، و شکل مدرن آن [یعنی] دولت را ریشه ی تمام بدی ها" می داند. [4]
Terry Perlin نیز مبحث مشابهی را مطرح کرده و "آنارشیست های 'راست'" یا همان "آنارکو-کاپیتالیست ها" را معرفی می نماید که تلاششان در راه رهایی فرد از دولت بخشی از "جستجوی مشترک آنارشیستی: برای آزادی فرد" است. [5] این "آنارکو-کاپیتالیست ها" اساساً ایده های بازار آزاد را به افراط کشانده و آن را به نام آنارشیسم کاپیتالیستی ارائه می دهند. لیبرالیسم اقتصادی (Economic Liberalism) کلاسیک، که شامل نئولیبرالیسم نیز می شود، بر منافع بازار آزاد و نامحدود مبتنی بر به دنبال بودن بی امان در پی منافع شخصی فرد، برای آزادی فرد و برای بهره وری اقتصادی تاکید دارد. علاوه بر این، لیبرالیسم اقتصادی بر نیاز به دولت مینیمالی برای اجرای قوانین و تامین نظم، برای تامین دفاع نظامی، تامین خدمات همگانی و مقابله با اکسترنالیتی ها پافشاری می کند. در مقابل، "آنارکو-کاپیتالیست" هایی نظیر موری راتبارد (به انگلیسی: Murray Rothbard) از انتقال تمام خدمات تدارک دیده شده توسط دولت - که شامل قانون و نظم نیز می شود - به شرکت های خصوصی، حمایت می کنند. [6]
قرار دادن چنین شخصیت هایی در کنار یکدیگر به عنوان یک جنبش و ترادیسیون واحد ممکن است به نظر عجیب بیاید، اما این دسته بندی با تعریف آنارشیسم به عنوان ضدیت با دولت کاملاً مطابق است. اثری که این تعریف از آنارشیسم را به عنوان تعریفی غالب بنا نهاد، اثر Paul Eltzbacher به نام آنارشیسم: طرفداران فلسفه ی آنارشیسم (Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy) بود که در سال 1900 پدیدار شده و به دنبال شناخت جنبه های کلیدی تفکر آنارشیستی بود. نتیجه ی این اثر که یکی از اولین مطالعات آکادمیک در مورد آنارشیسم محسوب می شود "به قدری متعارف و پیش پا افتاده گشته که تا به امروز تقریباً در تمام تحقیقات در مورد موضوع [آنارشیسم] مورد استفاده قرار گرفته است." [7]
Eltzbacher، یک قاضی آلمانی، علاقمند به درک آنارشیسم بود، پدیده ای که در نظر معاصرانش چیزی جدید و اسرار آمیز می نمود. [8] تلاش Eltzbacher برای تولید معنی و تجزیه و تحلیلی از آنارشیسم با آغاز خوبی همراه بود: هدف او شناسایی چندین اندیشمند به عنوان نمونه هایی از نمایندگان آنارشیسم و استخراج اصول کلیدی آنارشیسم از طریق بررسی ایده های آنان بود. کاربرد چنین متد استقرائی به نظر ایده آل می رسد اما تجزیه و تحلیل حاصل از آن همیشه توسط اطلاعات در دست شکل می گیرد. مشکل زمانی پدیدار شد که Eltzbacher کار انتخاب آنارشیست های برجسته ی خود را تکمیل کرد. او انتخاب خود را "نه بر اساس معیارهای عینی، بلکه بر اساس بررسی تفکرات آنانی بنا نهاد که افکار عمومی (آگاه) آن زمان آنان را به عنوان مدافعان اصلی آنارشیسم محسوب می کردند." [9] این "افکار عمومی (آگاه)" که Eltzbacher به آن روی آورد، همان افکار شرکا و همکاران خود بود که می پنداشتند آنارشیسم عمدتاً به معنای ضد-دولت گرایی است. به عبارت دیگر، Eltzbacher هیچ پرس و جویی را از جنبشی که خود را رسماً آنارشیست خطاب می کرد، به عمل نیاورد.
پیامد این عمل، انتخاب دلخواهانه ی هفت تن به عنوان آموزگاران "شناخته ی شده ی" آنارشیسم بود: گاودین (Godwin)، استیرنر (Stirner)، پرودون (Proudhon)، باکونین (Bakunin)، کروپاتکین (Kropotkin)، تاکر (Tucker) و تولستوی (Tolstoy) آنارشیست های انتخابی Eltzbacher بودند. [10] این هفت تن متعاقباً به عنوان هفت دانای آنارشیسم شناخته می شوند. [11] با گزینش این هفت تن، Eltzbacher به زودی با مشکل تعریف آنارشیسم مواجه شد: این هفت تن در چه چیزی مشترک بودند؟ به دنبال تجزیه و تحلیل های بسیط از هر یک از این هفت تن، Eltzbacher متوجه شد که پاسخ بسیار کوتاه و مختصر است. [12]
ویلیام گاودین (به انگلیسی: William Godwin)، اندیشمند فراموش شده ی عصر روشنگری، به طور کلی پوزیسیون ضد-دولت گرایی خود را در سال های 1790 از اصول یوتیلیتاریان (فایده گرایی - Utilitarianism) استخراج کرد. [13] او این مبحث را بیان می کند که انسان ها می توانند از طریق خرد (reason) و آموزش و پرورش (education) به تکامل برسند و اینکه دولت و حکومت، پس از اینکه تمام انسان ها به اندازه ی کافی معقول شوند تا قادر به اعمال خودگردانی شخصی باشند، از بین خواهند رفت. که منظور گاودین از آن، اعمال جبر یوتیلیتاریان به تمام فعالیت ها بود. در نظر گاودین، "تمام دوستداران آگاه انسان... منتظر... پایان حکومت سیاسی، این ماشین بیرحم، که تنها دلیل دائمی فساد انسان بوده است" خواهند بود. [14] مخالفت گادوین با نابرابری طبقاتی نیز از همان دیدگاه سرچشمه می گیرد: هم فقر و هم ثروت انسان را از دنبال کردن خرد ناب منحرف می کنند. [15] او همچنین مخالف تعاون و همیاری (cooperation) بود، چرا که تعاون مانع توسعه و اعمال استدلال یوتیلیتاریان می شد. [16] گاودین مدعی بود که "تمام آنچه که معمولاً با واژه ی تعاون درک می شود، به درجه ای بد است،" و اینکه باید از تمام ارتباطات متقابل ضروری نظیر "کار جمعی و غذای مشترک،" "زندگی شریکی" و "ازدواج" با دقت تمام خودداری کرد. [17] با آنکه گادوین در سمت چپ طیف سیاسی قرار دارد، تا جایی که از انقلاب فرانسه دفاع می کند، با اینحال او معتقد بود که تا زمانی که عقلانیت همگانی بدست آید، اجبار دولت نوعی شر ضروری است. [18]
در طرف مقابل، ماکس استیرنر (به انگلیسی: Max Stirner) ایندیویجوالیستی (فردگرا) افراطی در سال های 1840 است که مدعی حق فرد برای انجام آنچه آرزو می کند و خواهان آن است، می باشد. [19] در نظر استیرنر، ذهن بایستی از تمام "اشباح" و "چرخ ها" رها شود. به عبارت دیگر، تمام اصول انتزاعی نظیر عقایدی همچون "هدف نوع بشر، حقیقت، آزادی، انسانیت، عدالت" و "مقصود مردم من، سرور و شاهزاده ی من، سرزمین پدری من" و در نهایت "حتی مقصود خود ذهن" هستند که مانع خشنودی فرد می شوند. خودپرستی نامحدود تنها ارزش حقیقی است؛ تنها معیار معتبر برای هر اقدامی خوشنودی فرد است؛ تنها محدودیت موجود میزان قدرت فرد می باشد؛ حتی حقیقیت نیز محصول انتخاب فرد بوده و در نهایت نسبی است: "تنها تو خود حقیقت هستی، یا حتی، تو فراتر از حقیقتی...." [20] استیرنر در واقع مروج لغو دولت نبود. [21] "هدف من براندازی هیچ ساختار حاکمی نیست، بلکه ترفیع من به فراتر از آن ساختار حاکم است، هدف و کردار من ... سیاسی یا اجتماعی نیستند، بلکه ... به طرف خودم و فقط شخص خودم هدایت شده اند ... یک هدف و کردار خودپرستانه (اگوئیستی)". [22] استیرنر در واقع به ترویج یک "مکتب خود رأیی نامحدود" می پرداخت. [23] برای او، عقل و خرد مسئله ای نامربوط بودند و دولت تنها تا زمانی که مانع فرد برای دنبال کردن قدرت و لذت خویش می شد، ناروا و ایرادپذیر بود. به عبارت دیگر، دولت فرد را در تنگنا قرار داده و محدود می کرد، اما مشکلی در محدود کردن فرد توسط فرد دیگر وجود نداشت.
لئو تولستوی (به انگلیسی: Leo Tolstoy)، رمان نویس مشهور روسی، اصول و مرام خود را از کتب مسیحی استخراج کرده و علاقمند به گوشه نشینی و روی آوردن به زندگی ساده ی مملوء از تعمق دینی بود. [24] با دنبال کردن آموزه های عیسی مسیح در مورد "برگرداندن آنسوی صورت،" تولستوی پاسیفیسم را در پیش گرفته و مروج فلسفه ی بدون خشونت (non-violence) و بدون مقاومت (non-resistance) در صورت مواجهه با کشاکش و زور شد. مخالفت تولستوی با دولت از دو منبع سرچشمه می گیرد: این اعتقاد راسخ که دولت ذاتاً خشونت طلب بوده و همچنین اینکه قانون الهی بایستی در همه حالت برتر از قانون سکولار و خرد انسان باشد. عرفان مسیحی در دل تفکرات تولستوی جا داشت، جستجویی برای آزادی درونی از طریق فرمانبرداری دینی و وحی الهی که نیازمند خودداری از شر و بدی ها و وسوسه های دنیای مادی در هر زمان ممکن بود. خواست او برای خودداری از ارتباط با دولت، تنفرش از مالکیت خصوصی و همچنین ترویج نجابت و پاکدامنی نیز از اینجا نشأت می گیرد.
به طور خلاصه، حتی در پایه ای ترین سطوح نیز، نکات چندان مشترکی بین سه دانای نخست مورد بحثمان به چشم نمی خورد: گادوین یک خردگرا است، استیرنر نیز یک نسبی گرای اپیستمولوژیک (epistemological relativist) است که حقیقت را به عنوان مسئله ای متکی به نظر فرد - با پذیرفته شده ترین "حقیقت" تحمیل شده توسط نیرومند ترین انسان ها می داند؛ تولستوی نیز معتقد به وحی الهی است. گادوین و تولستوی هر دو زاهد و تارک دنیا بودند در حالیکه استیرنر پایبند به اخلاقیات نبود. گادوین مخالف نظام طبقاتی بود چرا که نظام طبقاتی در دیدگاه او مانع به کار بردن عقل و خرد می شد، در حالیکه استیرنر از صنعت مدرن برای ماشینی کردن زندگی بیزار بود، و تولستوی معتقد بود که کاپیتالیسم نظام کارخانه ای را جایگزین کار سالم و بی خطر روستایی کرده و در نتیجه، تلاش برای به دست آوردن سود مانع رستگاری انسان شده است. چهار دانای باقیمانده نیز به دو گروه عمده تقسیم می شوند: پرودون و تاکر در یک سو و باکونین و کروپاتکین در سوی دیگر.
پیر ژوزف پرودون (به انگلیسی: Pierre-Joseph Proudhon)، صنعتگر خود-آموخته ی فرانسوی، به گونه ای تحت تاثیر تفکرات سوسیالیست "تخیلی" (Utopian Socialism) اوایل قرن نوزدهم، چارلز فوریه (به انگلیسی: Charles Fourier) قرار گرفت که به ترویج کار تعاونی، شراکت و زندگی جمعی، لذت جسمانی  و برابری جنسی می پرداخت. [25] پرودون تئوری ارزش کار - نظریه ای که معتقد است تنها کارگر تولید کننده ی ثروت می باشد، و اینکه بهای کالاها و خدمات ارائه شده برابر است با مدت زمان کاری برای تولید آن کالاها و خدمات - را به صورت گسترده برای انتقاد از کاپیتالیسم به کار می برد. [26] تئوری ارزش کار نظریه ی جدیدی نیست و می توان آن را در آثار آدام اسمیت (به انگلیسی: Adam Smith) و دیگر لیبرال های اقتصادی اولیه مشاهده کرد. با اینحال، این تئوری در دستان پرودون تبدیل به ابزاری برای نقد اجتماعی شد: اگر کارگر تولید کننده ی ثروت است، چرا طبقات کارگر فقیر می مانند در حالیکه طبقاتی نظیر بانکداران، زمینداران و بازرگانان که کار را انجام نمی دهند، به طور مداوم این ثروت و سرمایه را در اختیار دارند؟
برای پرودون، استثمار - که در طی آن طبقات مردمی بر اساس کار خود پرداخت نمی شوند و مازاد یا اضافه ی پرداخت نشده به ثروت طبقات دیگر افزوده می شود - از طریق طیفی از مکانیزم های موجود در بازار که شامل بهره، کرایه و حق استفاده می شود، روی می دهد. به عنوان مثال، بانک ها در واقع ارزشی را تولید نمی کنند بلکه آن را به طور مداوم از طریق مجبور کردن تولید کنندگان برای پرداخت سود و بهره انباشت می کنند. در طرف دیگر، دولت از استثمار حمایت و دفاع کرده و عدالت را تضعیف می کند. استراتژی پرودون برای تغییر گردوآل (تدریجی) است: او خواستار ایجاد و توسعه ی بخش های غیر کاپیتالیستی مبتنی بر خرده مالکان و همچنین تعاونی هایی است که کاپیتالیسم را تضعیف کرده و در نهایت بر آن غالب می شوند. پرودون تاکید فراوانی بر نیاز به ایجاد بانک مردمی تعاونی و ناسودبر/غیر انتفاعی، دایر شده توسط تولید کنندگانی که وام بدون بهره می دهند، داشته و نوعی "سوسیالیسم بازاری" (market socialism) مبتنی بر رقابت را مجسم می کند که در آن تولیدکنندگان ارزش واقعی کار خود را دریافت می نمایند. [27]
در نهایت، با خود-گردانی بخش های غیر کاپیتالیست، دولت به پدیده ای غیر ضروری و اضافی تبدیل می شود: "بدون نیاز به قانونگذار و یا قدرت حاکم، آتلیه (محل کار) باعث ناپدید شدن دولت خواهد شد." [28] پرودون همچنین این بحث را مطرح می کند که "سوسیالیسم... ضد حکومت گرایی است.... ما خواستار این هستیم که این انجمن ها... نخستین اجزای ترکیب دهنده ی فدراسیون وسیع انجمن ها و گروه های متحد در... جمهوری دموکراتیک و اجتماعی باشند." [29] در نتیجه، بازار برای پرودون در واقع وسیله ای برای رسیدن به هدف ایده آل می باشد که توسط جامعه اداره شده و بر اساس نیازهای آن تنظیم می گردد.
عقاید پرودون که اغلب موچوآلیسم (همیاری متقابل - Mutualism) خوانده می شود، بین سال های 1840 تا 1880 در جمع های سوسیالیست و مردمی اروپا و آمریکا به شدت تاثیر گذار بود. [30] بنجامین تاکر (به انگلیسی: Benjamin Tucker) "بزرگترین طرفدار آمریکایی دکترین پرودون" بود که آن را "آنارشیسم فردگرایانه/ایندیویجوآلیست" می نامید. [31] تاکر خود را "آنارشیست فردگرا" یا "آنارشیست فلسفی" خطاب می کرد و علاوه بر پرودون، تحت تاثیر اندیشمندانی نظیر ژوزیا وارن (به انگلیسی: Josiah Warren) بود که عقایدی بسیار مشابه به پرودون فرانسوی داشت. همچون گادوین، پرودون و تاکر خردگرا و بی خدا بودند و همانند او، عقل و خرد را وسیله ی لازم برای ایجاد تغییر اجتماعی می دانستند. اما بر خلاف گادوین، پرودون و تاکر استراتژی محکم و مشخصی برای تغییر داشته و هر دو خواستار ایجاد نهادهای نوین بودند تا ساختار ایده آل آینده را از پیش نشان داده و مشخص کنند. از طرف دیگر، هم پرودون و هم تاکر جامعه را به عنوان ماتریکس ضروری برای آزادی فرد قبول داشتند.
حال می رسیم به باکونین و کروپاتکین. میخائیل باکونین (به انگلیسی: Mikhail Bakunin) بزرگترین فرزند یک نجیب زاده ی روسی بود. او در سال های 1840 در روسیه و آلمان به تحصیل پرداخته، با پرودون و مارکس ملاقات کرده و به خاطر فعالیت های سیاسی اش از چندین کشور اخراج شده بود. [32] در اثر دستگیری و بازگشت اجباری اش به روسیه، باکونین محکوم به حبس ابد شد که این حکم بعداً به تبعید در سیبری کاهش یافت. او در سال 1861 از سیبری گریخته و از طریق ژاپن و آمریکا روانه ی لندن شد. با آنکه اولین دوره ی فعالیت های باکونین از خصوصیات ناسیونالیستی پان-اسلاوی برخوردار بود، اما با شکست قیام سال 1863 لهستان، وی به سوی مبارزات طبقاتی و پوزیسیون اینترناسیونالیستی حرکت کرد. دیدگاه های او با شرکت در مناظره هایی در ایتالیا، محلی که باکونین انجمن سری برادری اینترناسیونال (International Brotherhood) خود را بنا نهاد، و پس از آن، با شرکت در لیگ پاسیفیستی برای صلح و آزادی (Pacifist League for Peace and Freedom) و سپس اینترناسیونال اول (First International)، شکل گرفت. در این مدت، باکونین به تاسیس اتحاد بین الملل دموکراسی سوسیالیستی (International Alliance of Socialist Democracy) کمک کرده بود که به عنوان یک بلوک خواستار ملحق شدن به اینترناسیونال اول بود. دبیرخانه ی اینترناسیونال اول اصرار ورزید که اتحاد بین الملل دموکراسی سوسیالیستی خود را منحل کرده و بخش های آن به صورت مجزا به عضویت در بیایند. اما مسلم است که اتحاد بین الملل به صورت زیر زمینی به کار خود  ادامه داد. هیچ "وهم" و تردیدی در مورد "محفل های مخفی" باکونین وجود ندارد. [33]
همانند باکونین، پطر کروپاتکین (به انگلیسی: Pyotr Kropotkin)، در یک خانواده ی آریستوکرات روسی به دنیا آمد. در واقع کروپاتکین یک شاهزاده بود که حرفه ی نظامی خود که شامل ده سال خدمت در خدمات کشوری (غیر نظامی) می شد را آغاز کرد. [34] با بیشتر شدن نارضایی و رفع توهماتش در مورد دولت و حکومت، کروپاتکین بر روی کارهای علمی متمرکز شد که بموجب آن، شهرت بسزایی را به عنوان یک جغرافی دان به دست آورد. با استعفاء از مقام دولتی خود، کروپاتکین عازم سوئیس شده و در آنجا به آنارشیست ها ملحق شد. کروپاتکین در روسیه به ترویج عقاید انقلابی در محفل چایکوفسکی (Chaikovsky Circle) که بخشی از جنبش انقلابی نارودنیک (پوپولیست - narodnik) بود، پرداخت. وی در سال 1874 زندانی گشته اما موفق به فرار از زندان شد و متعاقباً به سوئیس و از آنجا به فرانسه گریخت. با اینحال، کروپاتکین به خاطر عضویت در اینترناسیونال اول در فرانسه به سه سال زندان محکوم شد. بعد از آزادی اش از زندان، او به انگلستان نقل مکان کرده و سال های پیش روی خود را به طور عمده در آنجا گذراند. او همچنین در تاسیس انتشاراتی Freedom Press و روزنامه ی Freedom (که هر دو تا به امروز نیز به فعالیت خود ادامه می دهند) نقش کلیدی داشته است. در سال 1914، کروپاتکین سالخورده حمایت خود از نیروهای متفقین را آشکار ساخت که باعث الینه شدن وی از اکثریت آنارشیست ها و سندیکالیست ها شد که "حزین ترین اتفاق زندگی وی،" و "تیره ترین لحظه" در زندگی کروپاتکین بود. [35] او در سال 1917 به روسیه بازگشت و مراسم تشییع جنازه ی وی در سال 1921 برای سال های بسیار طولانی صحنه ی آخرین تظاهرات بزرگ آنارشیستی در آن کشور بود.
برخلاف این دیدگاه متعارف که کروپاتکین را در مقایسه با باکونین به عنوان "آنارشیست مقدس" و نجیب ارائه می دهد، این دو اختلافی بر سر مسائل اساسی نداشتند. [36] هر دو مروج انقلاب اجتماعی از طریق مبارزه ی طبقاتی برای لغو دولت، کاپیتالیسم و نابرابری اقتصادی و اجتماعی بوده و به ترویج اقتصاد و جامعه ی سوسیالیستی مبتنی بر خود-مدیریتی بدون دولت می پرداختند که در آن، تفاوت های فردی بتوانند بر اساس برابری اقتصادی و اجتماعی رشد کرده و شکوفا شوند. کروپاتکین و باکونین هر دو خردگرا و بی خدا بوده و بر خلاف ایندیویجوآلیسم استیرنری، به ترویج تعاون و همکاری می پرداختند. هر دو مخالفت موچوآلیستی با کاپیتالیسم را پذیرفته، پرودون را تحسین کرده و با او در این مورد که آزادی یک محصول اجتماعی است و نه آنچه که در مخالفت با دیگران اعمال می شود، همصدا بودند. با اینحال، برخلاف پرودون که استثمار را در روابط بازار می جست، کروپاتکین و باکونین آن را در روابط تولید می یافتند. هر دو بر خلاف پرودون که مروج تغییر تدریجی بود، به ترویج جنگ بین المللی طبقاتی پرداخته و به جای مکانیزم بازاری پرودون، طرفدار یک اقتصادی برنامه ریزی شده از پایین بودند. هم کروپاتکین و هم باکونین خود را سوسیالیست می دانستند. [37]
با مواجه شدن با چنین گروه متنوعی از اندیشمندان که محصول شیوه ی تقلیلی وی برای گزینش نمایندگان آنارشیست ها بود، Eltzbacher سرگردان و متحیر مانده بود. هدف Eltzbacher استنتاج اصول کلیدی آنارشیسم از طریق بررسی عقاید آنارشیست ها بود، اما نتیجه ی حاصل، گزینش افرادی با عقاید کاملاً متفاوت از یکدیگر بود. با اینحال، Eltzbacher به جای بازبینی گزینه های انتخابی اش، به کار خود ادامه داده و تعریفی از آنارشیسم را بر اساس پایین ترین مخرج مشترک ارائه داد: مخالفت با دولت. [38]
این تعریف مبهم تر از آن است که ممکن است در نگاه اول به نظر برسد، چرا که Eltzbacher  خود اقرار می کند که هر یک از این دانایان "معنای متفاوتی" به "نفی دولت" داده اند. [39] همانطور که سطور پیشین نشان می دهند، مسلم است که توافق چندانی بین این دانایان پیشنهادی بر سر مسئله ی مخالفت با دولت یا این سوال که آیا و یا چگونه دولت باید لغو شود، وجود ندارد. برای مثال، در بعضی از موارد ممکن است که مخالفت با دولت از مخالفت با مناسبات سلسله مراتبی میان انسان ها سرچشمه بگیرد (این دیدگاه شامل پرودون، تاکر، باکونین و کروپاتکین می شود). در موارد دیگر، با دولت مخالفت شده اما با مناسبات اقتدارگرا و آتوریته وار مخالفتی صورت نگرفته است ( استیرنر). در بعضی از موارد دیگر نیز مخالفت با دولت قسمتی از گوشه نشینی و ترک دنیای گناهکار محسوب می شود (تولستوی).
با اینحال، همانطور که در سطور ابتدایی به آن اشاره شد، این نظر و دیدگاه Eltzbacher تاثیر بسزایی داشته و نتیجه گیری وی این دیدگاه متعارف که آنارشیسم صرفاً به معنی ضد-دولت گرایی است را شدیداً تقویت کرده است. [40] این گرایش به تعریف آنارشیسم در مفاهیم مبهم حتی از طرف خود آنارشیست ها نیز به اتخاذ در آمده و تشدید شده است: گرایشی در درون ترادیسیون کلی آنارشیسم پدیدار شد که جنبش آنارشیستی را به عنوان وجهه ی جهانشمول تاریخ بشریت معرفی می کرد. از اوایل قرن بیستم به بعد، برخی از آنارشیست های برجسته روایت های تاریخی ای را برای جنبش آنارشیستی تولید کردند. در این روایات، آنارشیسم به صورت متداول به عنوان جنبشی حاضر در سرتاسر تاریخ بشریت ارائه می شود که در آسیا و اروپای باستان آغاز شده، از قرون وسطی عبور کرده و وارد مدرنیته می شود.
همچون دیگر جنبش ها، آنارشیست ها نیز دست به کار شده و روایاتی را برای جنبش آنارشیستی تولید کردند که می توان از آن ها تنها به عنوان افسانه های مشروعیت (روایاتی برای اثبات حقانیت آنارشیسم) نام برد: با توصیف آنارشیسم به عنوان خصیصه ی مشترک تمام مناطق، تمام انسان ها و تمام زمان ها، این ماورای تاریخ (متاتاریخ - metahistory) کمک کرد تا آنارشیسم اتهاماتی که آن را بیگانه، نامأنوس و حتی در ضدیت با ذات انسان معرفی می کرد را دور زده و رد کند. بازیگران این صحنه ی جهانی و متاتاریخی شامل فیلسوفانی نظیر لائوتسه (به انگلیسی: Lao-tzu)، مرتدان دینی نظیر آناباپتیست ها و اندیشمندانی همچون گادوین و استیرنر، و به دنبال آن، جنبش های مابعد اینترناسیونال اول که شامل سندیکالیسم نیز می شود، بود. برای چنین گروه بندی بخصوصی مسلم است که ما نیازمند تعریفی آزاد و بی قائده از آنارشیسم هستیم و اینجاست که این اشتراک با دیدگاه Eltzbacher آشکار می شود. مطلب جالب دیگری که باید به آن اشاره شود این است که کروپاتکین خود تحت تاثیر مقاله ی Eltzbacher در مورد آنارشیسم بود. [41]
با در نظر گرفتن اعتبار و نفوذ کروپاتکین، ادعای او مبنی بر اینکه "گرایش" به سوی آنارشیسم "همیشه در انسان بوده است" به طور گسترده ای مورد قبول قرار گرفته بود، بخصوص پس از ظاهر شدن این ادعا در دانشنامه ی بریتانیکا (Encyclopaedia Britannica) در سال 1910. [42] Max Nettlau، تاریخدان آنارشیست نیز به سهم خود، در قالب چندین اثر در سال های مابعد 1925، وزن بیشتری را به این دیدگاه افزوده است. متولد اتریش، فرزند باغبان یک خانواده ی اشرافی، Nettlau در حدود سال 1881 به آنارشیسم روی آورده و مدرک دکترای خود را در رشته ی زبانشناسی دریافت کرد. در اثر به ارث بردن مقداری ثروت در سال 1892، Nettlau زندگی خود را وقف پژوهش در مورد آنارشیسم کرده و متعاقباً کتاب های قطور تاریخچه ی آنارشیسم (Bibliogrphy of Anarchims -- منتشر شده در سال 1897)، بیوگرافی چند جلدی باکونین، و تاریخ نه جلدی آنارشیسم را به همراه خلاصه ی آن در کتابی مجزا به نام تاریخچه مختصر آنارشیسم (A Short History of Anarchism) منتشر کرد. [43] او همچنین از افراد کلیدی در تاسیس انتشاراتی Freedom Press بود.
تاریخچه ی مختصر آنارشیسم به صورت گسترده به بررسی توسعه و پیشرفت تاریخی آنارشیسم قبل از سال 1864 می پردازد. علاوه بر این، Nettlau معتقد است با اینکه "عده ی کمی درک و فهم درستی از آنارشیسم به دست آورده اند،" با اینحال "تفکر آنارشیستی" و "اصول آنارشیستی" را می توان در یونان باستان، در میان نویسندگان علمی و آرمان گرای قرن هجدهم (همچون گادوین)، سوسیالیست های تخیلی نظیر فوریه و ویکتور کونسیدران (به انگلیسی: Victor Considerant)، پرودون و دیگر نویسندگان قرن نوزدهم نظیر استیرنر، Anselme Bellegarrigue و ژوزف دژاک (به انگلیسی: Joseph Dejacque) یافت. [44] تنها در فصل هشتم (از کتاب هجده فصلی Nettlau) است که به مبحث نقش باکونین در اینترناسیونال اول می رسیم.
چنین طریقه ی مشابهی را می توان در آثار آنارشیست هایی نظیر رادولف راکر (به انگلیسی: Rudolph Rocker) در سال های 1930 نیز مشاهده کرد. متولد سال 1873 در ماینز آلمان، راکر مشغول به کار صحافی کتاب بوده و در دوران نوجوانی در حزب سوسیال دموکرات آلمان (SDP) فعال بود. [45] آنارشیسم هر از گاهی خود را در SDP نشان می داد و راکر که با فراکسیون چپ SDP به نام Jungen ("جوانان") که گرایشات لیبرتارین نیز داشت، فعال بود، با آنارشیسم آشنا شد. [46] راکر در سال 1890 از SDP اخراج شده و متعاقباً به آنارشیسم روی آورد. او در سال 1895 به لندن سفر کرده و در آنجا در میان مهاجران یهودی، در ویرایش و چاپ نشریه ی عبری زبان Arbeiter Freund ("رفیق کارگران") و همچنین در اتحادیه های کارگری فعالیت بسزایی داشت. وی در سال 1914 با برچسب "دشمن بیگانه" بازداشت شده و به اردوگاه های کار اجباری انگلستان فرستاده شد. راکر در سال 1918 از انگلستان اخراج شده و به آلمان برگشت و در آنجا به یکی از رهبران اتحادیه های سندیکایی تبدیل شد. او در سال 1922 به سمت دبیری سندیکای تازه تاسیس شده ی انجمن بین المللی کارگران (IWA - International Workers' Association) برگزیده شد، اما در سال 1933 و به دنبال قدرت گیری حزب ناسیونال-سوسیالیست آلمان، وی مجبور به ترک خاک آلمان شده و در سال 1958 در ایالات متحده درگذشت. IWA ادامه ی تلاش های قبل از جنگ برای ایجاد یک سندیکای بین الملل بود و اعضای آن عمدتاً در آمریکای لاتین و اروپا متمرکز بودند.
راکر در اثر کلاسیک خود به نام آنارکو-سندیکالیسم - یکی از بهترین تاریخچه های موجود در مورد آنارشیسم و سندیکالیسم- مدعی است که "ایده های آنارشیسم در تمام دوره های تاریخ بشریت موجود است." [47] جورج وودکاک (به انگلیسی: George Woodcock) نیز "اولین دکترین آنارشیستی" را در تائوئیسم و "آنارشیسم را قبل از ظهور جنبش آنارشیست" در دیدگاه های فرقه ی رادیکال Digger ها در انگلستان قرن هفدهم و همچنین در گادوین و پرودون می یابد. [48]
با توجه به چنین زمینه ای، جای تعجب نیست که بسیاری از آثار استاندارد در باب آنارشیسم نظیر آثار رادریک کدوارد، جیمز جال (به انگلیسی: James Joll)، پیتر مارشال (به انگلیسی: Peter Marshall)، دیوید میلر (به انگلیسی: David Miller) و جورج وودکاک مدعی اند چیزی لزوماً متناقض در مورد آنارشیسم وجود دارد. هم میلر و هم وودکاک در مورد "تنها اختلاف" بر سر "متدهای انقلابی" و "ساختار اقتصادی" جامعه ی آینده صحبت می کنند. [49] میلر حتی فراتر رفته و ادعا می کند که آنارشیسم در واقع یک ایدئولوژی نیست، بلکه "نقطه ی تقاطع چندین ایدئولوژی است." [50] چنین دیدگاهی اجازه می دهد تا نویسندگانی همچون پائول فایرابند (به انگلیسی: Paul Feierabend)، مروج نسبی گرایی اپیستمولوژیک و مخالف روش علمی، فلسفه ی "همه چیز مجاز است" خود را به عنوان شیوه ای "آنارشیستی" به سوی دانش توصیف کند. [51] در یک گروه قرار دادن استیرنر و باکونین به صورت اجتناب ناپذیری اشاره به متناقض بودن آنارشیسم دارد. اما آیا چنین گروه بندی موجه است؟
حال که طریقه های مختلفی که آنارشیسم به طور کلی مورد بحث قرار می گیرد را مشخص کرده ایم، بهتر است به مشکلات مرتبط با چنین طریقه ای بپردازیم. بررسی اشخاصی نظیر گادوین، پرودون، استیرنر، باکونین، تاکر، کروپاتکین و تولستوی به روشنی نشان می دهد که نمی توان آنان را نمایندگان یک نظریه ی واحد و بخصوص دانست، مگر اینکه این نظریه در قالب یک سطح کلی تعریف شود تا تفاوت های رادیکال این اندیشمندان را تیره و تار سازد.
از یک سو، چنین گروه بندی و طریقه ای باعث می شود تا عده ای از نویسندگان هیچ مشکلی را در مورد گروه بندی ایندیویجوآلیست های افراطی نظیر استیرنر، لیبرال های اقتصادی همچون موری راتبارد و سوسیالیست های انقلابی نظیر باکونین و کروپاتکین در قالب یک ترادیسیون واحد احساس نکنند. اگر این اشخاص یک ترادیسیون واحد را تشکیل دهند، آن ترادیسیون بایستی لزوماً فاقد یک تئوری منطقی و مرتبط بوده، از تناقضات درونی رنج برده و علاوه بر آن، عدم توانایی خود برای پیدا کردن زمینه ای مشترک برای معنا و پایه و اساس آزادی فدر و ضد-دولت گرایی را ثابت کند.
یکی از مشکلات بارز این طریقه این است که در ارائه ی تعریفی مشخص و موثر با شکست روبرو می شود. تعاریف بایستی خصوصیات و جنبه های مشترک موضوعات مورد تعریف را مشخص کنند؛ این طریقه ی بخصوص به طور آشکار ناموفق به انجام این کار است و از تناقضات درونی رنج می برد. تعاریف همچنین بایستی قادر باشند تا کاتگوری مورد تعریف را از دیگر کاتگوری ها تمیز دهند. در همین سطح خارجی، یعنی سطح مرزها، است که تعریف مبهم آنارشیسم به عنوان ضد-دولت گرایی با شکست روبرو می شود. بر اساس این تعریف، بسیار منطقی به نظر می رسد که مارکسیسم کلاسیک را نیز در درون کاتگوری آنارشیسم قرار دهیم، چرا که هدف نهایی این دکترین نیز جامعه ای بدون دولت، بدون الیناسیون و اجبار است.
برای مثال، مانیفست حزب کمونیست (The Communist Manifesto) تاکید می کند که آخرین مرحله ی تاریخ، جامعه ی کمونیستی، جامعه ای بدون دولت خواهد بود - "قدرت مردمی کاراکتر سیاسی خود را از دست خواهد داد." [52] در ترادیسیون کلاسیک مارکسیستی، جامعه ی کمونیستی آخرین نتیجه ی تاریخ است. طبق نظریه ی لنین، "دیکتاتوری پرولتاریا... سریعاً بعد از پیروزی، خود از بین خواهد رفت"؛ "ما بر سر لغو دولت به عنوان هدف [خود] با آنارشیست ها هیچ اختلاف نظری نداریم." [53] نیکولای بوخارین (به انگلیسی: Nikolai Bukharin) نیز به طور مشابهی مدعی است که "دولت از بین خواهد رفت ... آتوریته ی دولت کارگری نیز به دنبال آن از بین خواهد رفت." [54]
اگر آنارشیسم می تواند لیبرال های اقتصادی، مارکسیست ها، مسیحیان رادیکال، تائوئیسم و غیره را در بر بگیرد، جای تعجب نیست که آثار استاندارد در مورد آنارشیسم آن را "متناقض" می خوانند. با توجه به اینکه تعداد بیشماری از ترادیسیون های ذهنی وجود دارند که به نوعی از دولت انتقاد می کنند و یا نظرات مثبتی در مورد فرد دارند، کار تعیین حد فوقانی برای ترادیسیون هایی که به نوعی می توانند در کاتگوری آنارشیستی جای بگیرند، چندان آسان نخواهد بود. Eltzbacher هفت انتخاب داشت، اما دلیلی وجود ندارد که بخواهیم به آن هفت تن بسنده کنیم: آنگاه که تعریف Eltzbacher از آنارشیسم پذیرفته شود، گام بعدی اثر پیتر مارشال است که گالری "آنارشیست" هایش شامل بودا (به انگلیسی: Buddha) ، مارکی دوساد (به انگلیسی: Marquis de Sade)، هربرت اسپنسر (به انگلیسی: Herbert Spencer)، ماهاتما گاندی (به انگلیسی: Mahatma Gandhi)، چه گوارا (به انگلیسی: Che Guevara) و در نهایت مارگارت تاچر (به انگلیسی: Margaret Thatcher) می شود. و اگر آنارشیسم چنین میدان عظیمی را در بر می گیرد که حتی مارکس و جانشینان او را نیز شامل می شود، بنابراین این تعریف آنقدر آزاد و بی قائده است که به طور عملی بی معنی است.
علاوه بر این، غیاب مداوم مارکسیسم کلاسیک در آثاری که به مطالعه ی آنارشیسم می پردازند، بسیار قابل توجه است. اگر قرار دادن استیرنر و راتبارد در زمره ی آنارشیست ها امری منطقی است، بنابراین قرار دادن مارکس، انگلس و جانشینانشان نیز منطقی به نظر می رسد. پذیرفتن تعریف Eltzbacher از آنارشیسم و اعمال مداوم آن بایستی به این معنی باشد که مائو و استالین نیز بایستی در زمره ی دانایان آنارشیست قرار بگیرند. این منطق غیر قابل اجتناب است، چرا که هم مائو و هم استالین خواستار "نفی دولت برای آینده مان" بودند. [55] با اینحال، آثار استاندارد در مورد آنارشیسم هیچگاه این دو تن را در زمره ی آنارشیست ها قرار نمی دهند. بلکه بر عکس، مارکسیسم کلاسیک همیشه به عنوان آنتی تز مطلق آنارشیسم معرفی شده است. این مسئله، نقطه ی عطفی برای بررسی هر چه بیشتر موضوع خواهد بود.
دلیل واضح و مبرهن برای مستثنی کردن مارکسیسم کلاسیک و برای معرفی آن به عنوان آنتی تز آنارشیسم، استراتژی دیکتاتوری پرولتاریا است. در واقع، برخی از نویسندگان اشاره می کنند که این استراتژی خود به تعریف آنارشیسم کمک می کند. به عنوان مثال، مارشال می نویسد که "بسیاری از آنارشیست ها" معتقدند که ابزار تغییر بایستی با هدف نهایی مورد نظر از یک جنس بوده و یکسان باشند. [56] با اینحال، ما دوباره سریعاً به مشکل بر می خوریم. استراتژی در آثار کلاسیک به طور بخصوص به عنوان جنبه ی کلیدی آنارشیسم مطرح نشده و حتی بر عکس، استراتژی به عنوان یکی از ناحیه هایی است که آنارشیست ها بیشترین اختلاف را بر سر آن دارند. برای Eltzbacher، در مورد ابزار "نفی دولت" این "هفت دیدگاه ارائه شده در این اثر هیچ چیز مشترکی با هم ندارند." [57] هافمن مدعی است که آنارشیست ها فاقد "توافق در مورد دکترین و پروگرامی [واحد] که انسان ها را در دیگر جنبش های قیاس پذیر متحد کرده است" هستند. دری نوواک (به انگلیسی: Derry Novak) نیز ادعا می کند که "ذات آنارشیسم است" که فاقد "پروگرام کلی" و تئوری مرتبط و منطقی باشد. [58] حتی مارشال نیز در این زمینه احتیاط به خرج داده و تاکید می کند که وقتی از یکسانی ابزار و هدف سخن می گوید، منظورش همه ی آنارشیست ها نیستند و سریعاً افرادی نظیر گادوین و گاندی که طرفدار دولت انتقالی هستند را به گالری آنارشیست های خود اضافه می کند. [59] این دولت انتقالی تفاوت چندانی با مارکسیسم کلاسیک ندارد.
با اینحال، حتی اگر مبحث یکسانی ابزار و اهداف را به عنوان معیار سرنوشت ساز برای وارد شدن به کمپ آنارشیسم در نظر بگیریم، غیبت برجسته ی دیگری در ترادیسیون ساخته شده توسط Eltzbacher و Nettlau و دیگران به چشم می خورد. یکی از نمونه های برجسته ی این غیبت، ترادیسیون کمونیسم شورایی (Council Communism)، شکل لیبرتارینی از مارکسیسم است که این دیدگاه را که دولت وسیله ای انقلابی است را رد کرده و انقلاب بین الملل از پایین و مبتنی بر خود-مدیریتی طبقه ی کارگر را ترویج می کند. بنابراین این سوال پیش می آید که چرا کمونیسم شورایی در زیر چتر آنارشیسم نیامده است؟ این مسئله احتمالاً به این خاطر نیست که کمونیست های شورایی حاضر به قبول برچسب آنارشیسم نبودند! چرا که آثار کلاسیک در مورد آنارشیسم افراد بیشماری نظیر گادوین، استیرنر و تولستوی را زیر چتر آنارشیسم می آورند که به هیچ وجه اسم آنارشیسم را برای خود اتخاذ نکرده اند.
در سطور بالا توضیح دادیم که محرومیت مارکسیسم کلاسیک از قرار گرفتن در آثار استاندارد در باب آنارشیسم نقطه ی عطفی برای ما خواهد بود. نخست، غیبت مداوم مارکسیسم کلاسیک تنها زمانی با عقل جور در می آید که نویسندگان آثار استاندارد، استراتژی را به عنوان معیاری واضح و روشن به تعریف خود از آنارشیسم می افزودند. این مسئله متعاقباً به این معناست که این آثار تصدیق می کنند که مشکلاتی در تعریف آنارشیسم (صرفاً به عنوان مخالفت با دولت) وجود دارد. دوم، گرایش آثار استاندارد به بسط دادن زمینه ای که با واژه ی "آنارشیسم" پوشش داده می شود (درحالیکه مارکسیسم کلاسیک و شاخه ی های لیبرتارین آن نظیر کمونیسم شورایی را به صورت مصنوعی و دلخواهانه مستثنی می کند) نشان می دهد که این تعریف بخصوص از آنارشیسم مبهم و ناکافی بوده و به صورت متناقض اعمال می شود. آثار مارشال این نکته را به خوبی به نمایش می گذارد: با وجود پافشاری او بر اینکه آنارشیسم "ضد دگماتیک است" و "نظریه ی ثابتی که بر اساس یک جهان بینی بخصوص باشد را ارائه نمی کند،" خود مارشال مدعی است که افراد به اصطلاح "آنارکو-کاپیتالیست" آنارشیست واقعی نیستند. چرا که دغدغه های آنارشیست ها "برای برابری اقتصادی و عدالت اجتماعی" را نادیده می گیرند. علی رغم این مسئله، "دغدغه" برای عدالت اجتماعی بخشی از تعریف خود مارشال از آنارشیسم نیست. [60]
به طور خلاصه، تعریف عوام از آنارشیسم در مواجهه با بسیاری از پایه ای ترین بایدهای یک تعریف با شکست روبرو می شود. از سوی دیگر، اصلاحات مداوم اما غیرمستقیم این تعریف توسط نویسندگانی که آنارشیسم را به عنوان ضد-دولت گرایی تعریف می کنند، نشان می دهد که حتی خود این تحلیلگران نیز به ارزش محدود این تعریف واقف هستند.
یک تعریف مطلوب تعریفی است که خصوصیات مشخص کاتگوری مورد بحث را به صورت منطقی و مرتبط نشان داده و قادر به تشخیص آن کاتگوری از بقیه ی کاتگوری ها باشد که بموجب آن، دانش را سازماندهی کرده و تحلیل ها و پژوهش های موثر را ممکن می سازد. این تعریف عوام از آنارشیسم موفق به انجام هیچکدام این وظایف نیست. ما تا به این لحظه این بحث را مطرح کرده ایم که معیارهای تعریف متداول از آنارشیسم چنان مبهم است که تمیز دادن آنارشیسم از دیگر مکتب های فکری و عملی را ناممکن می سازد. پیامد حاصل نیز تعریفی آزاد و بی قائده از آنارشیسم است که دیگر معلوم نیست آنارشیسم شامل چه چیزهایی شده و چه چیزهایی را در بر نمی گیرد و یا اینکه چرا بعضی چیزها در این تعریف قرار می گیرند و برخی دیگر صرفاً کنار گذاشته می شوند.
با اینحال، تعاریف در کنار دسته بندی اطلاعات، از اهمیت دیگری نیز برخوردارند. تعاریف، پایه و اساس تحقیق و جستجو را فراهم می کنند. در نتیجه، باز هم در می یابیم که تعریف متداول از آنارشیسم در پاسخ به این مسئله نیز موثر واقع نمی شود. دوم، با مشکل توضیح مواجه می شویم. تعریف آنارشیسم به عنوان جنبه ی جهانشمول جامعه در واقع کار توضیح اینکه چرا و چگونه آنارشیسم در کانتکست تاریخی بخصوصی ظهور می کند، و همچنین ترسیم مرزهای آن، و یا مشخص کردن خصوصیات طبقاتی و نقش آن در زمانی بخصوص را دشوار می سازد. با این همه تفاسیر، وجه مشترک تائوئیسم و اینترناسیونال اول در چه بود؟ اگر ما چنین لحظات و جنبش های متفاوتی را زیر عنوان آنارشیسم در یک گروه قرار دهیم، در شناسایی زمینه های اجتماعی آنارشیسم و یا دلایل صعود و سقوط آن در موقعیت های بخصوص با موفقیت بسیار اندکی روبرو خواهیم شد.
علاوه بر این، گرایش به روایت تاریخی از آنارشیسم بواسطه ی گروه بندی طیف بسیار متفاوتی از اندیشمندان منجربه مواجه شدن با مشکلات اساسی در بررسی تئوریک ترادیسیون آنارشیستی خواهد شد. اگر آنارشیسم شامل اشخاصی نظیر هفت دانای روایت Eltzbacher و یا عملاً هر شخص دیگری بشود که بتوان او را به نوعی مروج ضد-دولت گرایی و یا آزادی فردی دانست، بنابراین آنارشیسم بایستی لزوماً متناقض جلوه کرده و در نتیجه نمی تواند مورد بررسی جدی تئوریک قرار بگیرد. این درست مشکلی بود که Eltzbacher با آن روبرو شد و تا به امروز نیز ادامه دارد.
برای لحظه ای، کتاب تئوری سیاسی آنارشیسم (The Political Theory of Anarchism) -- نوشته ی آپریل کارتر (به انگلیسی: April Carter) را در نظر بگیرید که نمی تواند نشان دهد چیزی به نام تئوری سیاسی آنارشیستی وجود دارد، بلکه تاریخچه ای را از اینکه دانایان پیشنهادی کتاب چگونه بر سر مسائل مختلف (نظیر ماهیت اجتماع، کاربرد خشونت، مبارزه ی طبقاتی، صنعتی سازی، شهری سازی و دموکراسی) اختلاف نظر داشتند را به خواننده رائه می دهد. [61] در آخر، تئوری سیاسی آنارشیسم در واقع مجموعه ای از تصاویر مجزا در مورد تم های مختلف همچون فدرالیسم، فرد، و غیره است که هر کدام انحصاراً از آثار یک تئوریست بخصوص استخراج شده اند، بدون هیچ توضیحی در مورد اینکه چرا این تئوریست ها باید به عنوان افرادی که در یک پارادایم بزرگتر مشترک هستند، در نظر گرفته شوند. [62] اگر ما خواستار در نظر گرفتن آنارشیسم به عنوان مجموعه ای از ایده های مرتبط با مبارزات مترقی کنونی علیه نئولیبرالیسم هستیم، بایستی درک روشنی از عقایدی که آن را آنارشیسم می نامیم، داشته باشیم.

با تشکر فراوان از رزا روشن برای ویرایش مقاله ی فوق و همچنین ارائه ی نظرات و پیشنهادات بسیار ارزشمند.

پانوشت ها و مراجع:

[1]. رادریک کدوارد، The Anarchists، صفحات 5-6
[2]. Corinne Jacker، کتاب The Black Flag of Anarch: Antistatism in the United States، صفحات 1-2
[3]. رابرت هافمن، مقدمه ی Anarchism، صفحات 2، 9 و 10
[4]. Marhsall Statz، مقدمه ی Essential Works of Anarchims، صفحات xi-xii و xiii
[5]. Terry Perlin، کتاب Contemporary Anarchism، صفحه ی 109
[6]. این به اصطلاح "آنارکو-کاپیتالیسم" عمدتاً ریشه در اقتصاد نئوکلاسیک مکتب اتریشی دارد و آثار Ludwig Von Mises از تاثیر بسزایی برخوردار است. موری راتبارد، Mises را به عنوان "سرآمدترین تئوریست عصر ما،" پیروز بسیاری از مبارزات "در قبال بازار آزاد،" نویسنده ی "مهم ترین انتقاد تئوریکی که تا به حال بر ضد سوسیالیسم نوشته شده،" مخالف دو آتشه ی مبارزه ی انقلابی در در اتریش در اواخر سال های 1910 و آموزگار لیبرال اقتصادی برجسته فردریش فون هایک (به انگلیسی: Friedrich von Hayek). علاوه بر این، انتقاد راتبارد از میلتون فریدمن (به انگلیسی: Milton Friedman) که به جرات مهم ترین مدافع نئولیبرالیسم محسوب می شود، گرایش های تندروی کاپیتالیستی وی را آشکار می سازد. راتبارد، میلیتون فریدمن را به چشم اگالیتارینی افراطی می بیند، چرا که فریدمن بر این باور بود که دولت بایستی مالیات درآمد وضع کرده، نوعی سیستم رفاهی مینیمال (که شامل افراد ناتوان نیز می شود) ارائه داده، از پارک های عمومی و مدارس نگهداری کرده و مانع انحصار (monopoly) شرکت ها شود.
[7]. Marie Fleming، کتاب The Anarchist Way to Socialism، صفحه ی 19
[8]. همان، صفحه ی 17
[9]. همان، صفحه ی 19
[10]. Paul Eltzbacher، کتاب Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy، صفحه ی 7
[11]. این واژه همچنین در آثاری نظیر The Anarchists: Their Faith and Their Record، نوشته ی E.A. Vizetelly به کار رفته است.
[12]. به  Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy، نوشته ی Eltzbacher، صفحات 184-196 مراجعه شود.
[13]. به Enquiry concerning Political Justice, with Selections from Godwin's Other Writings، نوشته ی ویلیام گاودین، ویرایش توسط K. Cordell Carter مراجعه شود. بایستی یادآوری شود که گاودین در این اثر چندین بار در سال های 1793، 1796 و 1798 تجدید نظر کرد و این متن از نسخه ی سوم آن استخراج شده است. مقدمه ی ویراستار در این نسخه بسیار مفید است. با اینحال، مطالعه ی آنالیز John Clark از گادوین بسیار ضروری است. به The Philosophical Anarchism of Willian Godwin، اثر John P. Clark مراجعه شود. گزارش ویژه ای از گاودین در فصل سوم کتاب Eltzbacher آمده است. مباحث حول محور نظریات ویلیام گادوین یکی از جنبه های استاندارد تاریخچه های متعدد در باب آنارشیسم است.
[14]. ویلیام گادوین، قضاوت سیاسی (Enquiry concerning Political Justice)، صفحه ی 222
[15]. همان، صفحات 23-26، 109، 282-291 و 292-295
[16]. John P. Clark، کتاب The Philosophical Anarchism of William Godwin، صفحات 82-85
[17]. ویلیام گادوین، قضاوت سیاسی (Enquiry concerning Political Justice)، صفحات 301-303. همچنین به The Philosophical Anarchism of William Godwin، نوشته ی John P. Clark، صفحات 82-85 مراجعه شود.
[18]. برای مثال به قضاوت سیاسی (Enquiry concerning Political Justice)، نوشته ی ویلیام گاودین، صفحات 125، 132-133، 138-139، 262-263، 266 و 290 مراجعه شود.
[19]. شخص و دارایی اش (The Ego and His Own)، نوشته ی Max Stirner نسخه ی استاندارد می باشد. با اینحال، مطالعه ی مقدمه ی نسخه ی سال 1963 بسیار حائز اهمیت است. به مقدمه ی The Ego and His Own توسط J. J. Martin (انتشاراتی Libertarian Book Club، سال 1963) مراجعه شود. Eltzbacher در فصل چهارم کتاب خود به طور مفصل به بحث در مورد ماکس استیرنر می پردازد.
[20]. ماکس استیرنر، شخص و دارایی اش (The Ego and His Own)، صفحات 3 و 472
[21]. برای مطالعه ی دیدگاهی متضاد در این مورد به  Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy، نوشته ی Eltzbacher، صفحات 67-70 مراجعه شود.
[22]. ماکس استیرنر، شخص و دارایی اش (The Ego and His Own)، صفحه ی 421
[23]. جورج وودکاک، Anarchism: A History of Libertarian Ideas and Movements، صفحه ی 91
[24]. Marshall S. Statz نسخه ی ویرایش شده ای از اثر کلیدی تولستوی "The Kingdom of God is Within You" را در The Essential Works of Anarchism ارائه می دهد. Tolstoy: An Approach، نوشته ی J. Lavrin نیز اثر ارزشمندی در این زمینه است.
[25]. Utopian Socialism یا سوسیالیسم تخیلی هم شامل متفکران اقتدارگرا می شود و هم متفکران لیبرتارین. به عنوان مثال، کلود سن سیمون (به انگلیسی: Claude Saint-Simon) طرفدار سوسیالیسمی سفت و سخت و سلسله مراتبی، اداره شده توسط نخبه هایی متشکل از باهوش ترین ها و با استعدادترین ها بود. برای اطلاعات بیشتر به Political Parties: A Sociological Study of the Oligarchical Tendencies of Modern Democracy، اثر R. Michels، صفحه ی 344 مراجعه شود.
[26]. پرودون نویسنده ی پرکاری بود که ایده هایش همیشه هم ثابت و یکنواخت نبودند. لازم به یادآوری است که وی در سال های 1850 به سمت راست طیف سیاسی حرکت کرده، در سال های 1860 به پوزیسیون اصلی خود بازگشت. بر خلاف کلیشه های متعارف، پرودون به هیچ وجه مخالف مالکیت جمعی نبود. گلچینی از متون کلیدی پرودون در کتاب No Gods, No Masters: An Anthology of Anarchism, Book One توسط S. Edwards آمده است. نقل قول ها فراوانی نیز در فصل چهارم اثر Eltzbacher آمده است. یکی از مفیدترین گلچین های اثرات پرودون شامل Selected Writings of Pierre-Joseph Proudhon، اثر S. Edwards می باشد. یکی دیگر از بهترین تفاسیر ایده های پرودون کتاب Anarchims: From Theory to Practice، اثر D. Guerin می باشد.
[27]. این دقیقا همان شیوه ای است که David MacNelly پرودون را در انتقاد خود از اقتصاد لیبرال و سوسیالیسم بازاری معاصر توصیف می کند. برای اطلاعات بیشتر می توانید به Against the Market: Political Economy, Market Socialism, and the Marxist Critique، اثر D. MacNelly مراجعه کنید.
[28]. Wayne Thorpe، کتاب The Workers Themselves: Revolutionary Syndicalism and International Labour، صفحه ی 4
[29]. نقل قول از D. Guerin، کتاب Anarchims: From Theory to Practice، صفحه ی 45
[30]. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه می توانید به The Spanish Anarchists، اثر موری بوکچین، Anarchism and the Mexican Working Class, 1860-1931، اثر J. Hart و Resolution on Libertarian Communism as Adopted by the Confederacion Nacional del Trabajo, Zaragoza, 1 May 1936 مراجعه کنید.
[31]. برای مقدمه ای در باب بنجامین تاکر به مقالات Paul Avrich، بخصوص مقاله ی "Proudhon and America" و همچنین "Benjamin Tucker and His Daughter" که هر دو در کتاب Anarchist Portraits، اثر P. Avrich آمده اند، مراجعه شود. نقل قول از صفحه ی 140 Anarchist Portraits آمده است. برای مشاهده ی اثر مهم و کلیدی تاکر به مقاله ی "State Socialism and Anarchism: How Far They Agree, and Wherein They Differ" مراجعه شود. علاوه بر این، لازم به ذکر است که منظور بنجامین تاکر از آنارشیسم همان موچوآلیسم (Mutualism) بود.
[32]. بسیاری از بیوگرافی های انگلیسی زبان در مورد باکونین با این شخصیت با خصومت برخورد می کنند. نمونه ای از این بیوگرافی های خصومت آمیز عبارتند از Mikhail Bakunin: A Study in the Psychology and Politics of Utopianism، اثر A. Kelly و همچنین Michael Bakunin: Roots of Apocalypse، اثر A. Mendel. کتاب Michael Bakunin، اثر E. H. Carr، با تمام دیدگاه های غیر سمپاتیک و نادرستش در مورد نظرات باکونین، باز هم بهترین بیوگرافی انگلیسی زبان محسوب می شود. یکی از بحث های متعادل در مورد نظرات باکونین را می توان در مقاله ی "Marx's Last Battle: Bakunin and the First International،" منتشر شده در Theory and Society 11، شماره ی ششم، صفحات 853-854 یافت. یکی از اثرات مفیدی که اخیرا در مورد باکونین به رشته ی تحریر در آمده Bakunin: The Philosophy of Freedom، اثر B. Morris می باشد.
[33]. برای مطالعه ی دیدگاه های مخالف به صفحات 421-423 کتاب Michael Bakunin، اثر Carr و همچنین صفحه ی 87 کتاب The Anarchists، اثر Joll مراجعه شود.
[34]. تا به امروز بیوگرافی های بسیار زیبایی در مورد کروپاتکین به رشته ی تحریر در آمده اند. تعدادی از این بیوگرافی ها عبارتند از Kropotkin، نوشته ی M. A. Miller، مقاله ی "Peter Kropotkin, Scientist and Anarchist،" نوشته ی J. A. Rogers، کتاب The Anarchist Prince، اثر G. Woodcock و I. Avakumovic. از آثار با ارزش دیگری می توان به Kropotkin and the Rise of Revolutionary Anarchism, 1872-1886، اثر C. Cahm اشاره کرد.
[35]. وودکاک، Anarchism، صفحه ی 203 و Avrich، کتاب Anarchist Portraits، صفحه ی 69
[36]. برای مثال به صفحه ی 151 کتاب The Anarchists، اثر Joll و همچنین صفحه ی 172 کتاب Anarchism، نوشته ی وودکاک مراجعه شود.
[37]. میخائیل باکونین، "Statism and Anarchy" در کتاب Bakunin on Anarchy: Selected Works by the Activist-Founder of World Anarchism، گردآوری شده توسط S. Dolgoff، صفحه ی 332 و همچنین پطر کروپاتکین، "Anarchist Communism: Its Basis and Principles" در کتاب Kropotkin's Revolutionary Pamphlets: A Collection of Writings by Peter Kropotkin، گردآوری شده توسط R. N. Baldwin، صفحات 46 و 61 و همچنین "Anarchism"، نوشته ی کروپاتکین، صفحه ی 285
[38]. Paul Eltzbacher، کتاب Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy، صفحات 189 و 201
[39]. همان، صفحات 189 و 191
[40]. Marie Fleming، کتاب The Anarchist Way to Socialism، صفحه ی 20
[41]. J. J. Martin، مقدمه ی ویراستار به کتاب Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy، اثر Paul Elzbacher
[42]. به صفحه ی 287 "Anarchism،" اثر کروپاتکین مراجعه شود.
[43]. آثار مختلف Nettlau سال ها است که تجدید چاپ نمی شود. به عنوان مثال، بیوگرافی چند جلدی باکونین تنها یکبار و آن هم به تعداد پنجاه کپی چاپ شد.
[44] کونسیدارن "موسس واقعی جنبش فوریریست (Fourierist movement)" بود؛ یادداشت های ویراستار در کتاب A Short History of Anarchism، اثر Nettlau، صفحات 374 و 1-13. برای مشاهده ی اطلاعات در مورد Stirner، Bellegarrigue و Dejacque به صفحات 14-98 همان کتاب مراجعه شود.
[45]. در میان آثار دیگر، به "Rudolf Rocker: A Biographical Sketch،" اثر M. Vallance در Journal of Contemporary History 8، شماره ی سوم، صفحات 75-95 مراجعه شود.
[46]. حتی کارل کائوتسکی (به انگلیسی: Karl Kautsky)، تئوریسین بزرگ SDP نیز در سال های 1870 گرایش به سوی آنارشیسم داشت. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به Karl Kautsky, 1854-1938: Marxism in the Classical Years، نسخه ی دوم، صفحات 39-41، اثر G. P. Steenson مراجعه شود.
[47]. رادولف راکر، Anarcho-Syndicalism، فصل اول
[48]. جورج وودکاک، Anarchy or Chaos، صفحات 25-26
[49]. وودکاک، Anarchism، صفحات 13، 15، 19 و همچنین میلر، Anarchism، صفحات 5-10
[50]. میلر، Anarchism، صفحه ی 3
[51]. پائول فایرابند، Against Method: Outline of an Anarchist Theory of Knowsledge، منتشر شده در سال 1975
[52]. کارل مارکس و فردریش انگلس، The Communist Manifesto، صفحه ی 56
[53]. لنین، "دولت و انقلاب" (The State and Revolution)، صفحات 257 و 281
[54]. نیکولای بوخارین، The ABC of Communism، صفحات 74-75
[55]. Paul Eltzbacher، کتاب Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy، صفحات 189 و 201
[56]. مارشال، Demanding the Impossible، صفحه ی 629
[57]. Paul Eltzbacher، کتاب Anarchism: Exponents of the Anarchist Philosophy، صفحات 189، 194 و 201
[58]. هافمن، مقدمه، صفحه ی 5؛ دری نوواک، "The Place of Anarchism in the History of Political Thought،" در Anarchism، گردآوری شده توسط R. Hoffman، صفحات 22، 24-30
[59]. مارشال صریحا گاندی را یک آنارشیست توصیف می کند. با اینحال این مبحث را پیش می کشد که وی خواستار "لغو بلافاصله ی دولت و حکومت" نبوده و این "ایده ی دولت در دوران گذار" را رد نمی کند. برای اطلاعات بیشتر به Demanding the Impossible، اثر مارشال، صفحات 422، 425، 442 و 591-593 مراجعه شود.
[60]. همان، صفحات 3، 564-565.
[61]. A. Carter، کتاب The Political Theory of Anarchism، صفحات 1-11، 25، 26 و 63-73
[62]. در نتیجه، قسمت مرتبط با دولت عمدتاً نظریات کروپاتکین را در بر می گیرد، قمست قانون عقاید تولستوی را، قسمت فدرالیسم و ناسیونالیتی نظریات پرودون را، قمست مرتبط با فرد باورهای استیرنر را و قسمت مرتبط با اخلاقیات عقاید تولستوی را.

پی نوشت : این مقاله از محدود مقالاتی به زبان فارسی است که تصورات پیشینی را از آنارشیسم و بخصوص آنارشیسم کلاسیک مورد واکاوی و نقد قرار می دهد.برداشت های کلیشه ای از آنارشیسم چه در ماهیت و چه در مفاهیم ، گستره وسیعی را در سطح جامعه مطالعه گریز ما در بر می گیرد. قدرت پیدا و پنهان نیز به این برداشت ها دامن می زند. فروکاست گرایی نهفته در این برداشت ها  سعی بر آن دارد تا پایین آوردن آنارشیسم به یک برداشت و تعریف دلخواه، زمینه های تخطئه این اندیشه را فراهم آورد. بیراه نخواهیم رفت که در گذشته بیشترین سهم تخطئه آنارشیسم در ایران را بلندگوهای طرفدارن کمونیست بخصوص خوانش لنینی ـ استالینیستی آن برعهده داشته اند. چپی کمونیستی که تاریخ فعالیت آن سهم خواهی برای قدرت است باید به تخطئه اندیشه ای بپردازد که به نقد همه جانبه قدرت می پردازد.
با تمام این تفاصیل این مقاله به خوبی توانسته است که صورتبندی پیشینی را در رابطه با فروکاست گرایی اندیشه آنارشیسم مورد بررسی و نقد قرار دهد و همانگونه که نویسنده بیان کرد اکنون ما نیازمند بازخوانی آنارشیسم و ایده های بنیادی و کارکردی آن با توجه به شرايط زمانی و مکانی می باشیم. لازم است که تشکر خود را به نویسنده ابراز دارم(مهدی سقایی) 

0 نظرات:

ارسال یک نظر