‏نمایش پست‌ها با برچسب از آنارشیست ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از آنارشیست ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

از آنارشیست ها : آنارشیسم و مارکسیسم

ـ برای آنارشیست ها ... تاریخ، حرکت نمی کند، در حالی که از نظر مارکسیست ها تاریخ دارای حکت تکاملی است و حرکتش از طریق خطوط پولادین ضرورت دیالکتیکی صورت می گیرد. این حرکت خارج از تلاش و تقلای انسان است و تلاش بشر محصول خواسته عملی بشر است که براساس یک جرقه آگاهی و هوشیاری آزاد درونش، در پاسخ گویی به آنچه او را بر می انگیزد ـ در خود یا در ماهیت ـ انگیزه دایمی آزادی را در او به وجود می آورد( به نقل از کتاب آنارشیسم : نوشته وودکوک )

ـ برابری بدون آزادی استبداد دولتی است .... مصیبت بارترین ترکیبی که می توانست شکل بگیرد، تلفیق و اتحاد سوسیالیسم و مطلق گرایی بود. وحدت یابی شور و شوق مردم برای بهزیستی مادی.... با دیکتاتوری یا تمرکز تمام قدرت سیاسی و اجتماع در دولت.... ماباید عدالت کامل اقتصادی و اجتماعی را تنها از طریق آزادی جستجو کنیم. در آنجا هیچ زندگی یا انسانی خارج از آزادی نیست و سوسیالیسم که آزادی را به منزله تنها اصل خلاقه اش نمی پذیرد.... به ناچار... منجر به بردگی و منشی می شود( باکونین به نقل از دالگوف 1980)

ـ در حالی که ممکن است مارکس در نخستین مجادله در انترناسیونال برنده شده باشد، اما حوادث بعدی درستی و صحت اخطارهای باکونین را درباره تمرکزگرایی ، سوسیالیسم دولتی و دیکتاتوری طبقه کارگر ثابت کرد. او بصیرت پیامبرگونه ای در ماهیت دولت های کمونیستی داشت که همگی به درجات گوناگون متمرکز، دیوانسالار و نظامی گر به وسیله خود ـ گماری و خود ـ بازتولید نخبگان قانونمند می شوند..... آری باکونین و نه مارکس به وسیله قضاوت تاریخ تصدیق شد ( مارشال ، 1993 : 305)

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

از آنارشیست ها : پیرامون نفی قدرت و اقتدار

ـ هرچه انسان نادان تر است فرمانبردار تر نیز هست و اعتماد مطلق بیشتر در هدایت اش نقش دارد .... ولی در آن لحظه ای که انسان ، انگیزه های حاکم بر اقتدارش را بررسی می کند در آن لحظه است که انسان شورش و انقلاب می کند. اگر او دیگر اطاعت نمی کند نه به دلیل فرامین سلطان است ، بلکه به این دلیل است که سلطان دلایل عقلانی فرامینش را اثبات می کند. او دیگر افتدار سلطان را به رسمیت نمی شناسد از این رو او سلطان خودش شده است (پیرژوزف پرودون از کتاب : مالکیت دزدی است)

ـ آیا این به معنای آن است که من هیچ اقتداری را قبول ندارم؟ چنین تفکری از من بعید است. من درباره مسایل مربوط به چکمه، به دوزنده چکمه مراجعه می کنم. در ارتباط با خانه، کانال یا خط راه آنه با معمار و یا مهندس مشورت می کنم.... ولی نه به چکمه دوز و نه به معمار.... اجازه نمی دهم که اقتدارش را برمن تحمیل کند. من به آن ها آزادانه و با تمام احترامی که شایسته هوش، شخصیت و دانش آنهاست، گوش می دهم، ولی همیشه حقوق بی چون و چرای خودم را درباره انتقاد و خرده گیری نگه می دارم..... من معتقدم که اقتدار لغزش ناپذیر است، حتی در قضایای ویژه، در نتیجه من ممکن است برای صداقت و بی ریایی افراد احترام قایل شوم، ولی به هیچ کس به صورت مطلق اعتقاد ندارم و اگر اعتقاد داشته باشم، ممکن است برای خود و شعور من، برای آزادی ام و حتی برای موفقیت تعهدم مصیبت آور باشد. این جریان بی درنگ مرا تبدیل به یک برده ابله ، یک وسیله و ایزار برای تمایلات و تمنیات دیگران می کند(میخاییل باکونین از کتاب : خدا و دولت)