۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

جهاني سازي چيست ؟

نوشته Ignacio Ramonet 
منبع : لوموند دیپلماتیک 
بازار از هر راهي تلاش در گسترش حيطه مداخله اش برعليه عملکرد دولت دارد. به اين دليل است که خصوصي سازي در همه جا گسترش مي يابد. خصوصي سازي در واقع، چيزي جز انتقال تکه هاي دارائي عمومي (شرکت ها و خدمات) به سوي بخش خصوصي نيست. آنچه که تا کنون به رايگان (و يا به قيمت نازل) بي هر گونه تبعيضي در دسترس همه شهروندان بود، حالا يا پولي و يا گران تر شده است. اين عقبگرد عظيم اجتماعي بيشتر گريبانگير اقشار تهي دست شده است. زيرا که خدمات عمومي، سرمايه آنهايي است که سرمايه اي ندارند.
از سويي ديگر، جهاني سازي با مکانيسم مبادلات تجاري اش، به هم وابستگي بيش از پيش تنگاتنگ اقتصادهاي بسياري از کشورها دامن مي زند. حجم صادرات و واردات همواره در حال افزايش است. اما جهاني سازي به ويژه شامل مبادلات مالي مي شود، زيرا که آزادي گردش جريان پول در آن تمام و کمال است. و بنا بر اين، بخش مالي بر طيف اقتصاد مسلط مي شود.
افراد دارا و توانمند براي سود دهي هر چه بيشتر سرمايه خود، دو راه دارند : يا در بورس سرمايه گذاري کنند (در هر بورسي در جهان، زيرا که سرمايه ها بي هر گونه مانعي جريان دارند) و يا در يک پروژه صنعتي (ايجاد يک کارخانه محصولات مصرفي). راه حل دوم ميزان متوسط سودي در اروپا حدود ٦ تا ٨ در صد به همراه مي آورد. در حاليکه با سرمايه گذاري در بورس، سودآوري ميتواند به سطح بالاتري برسد (درسال ٢٠٠٦ در فرانسه، بازارهاي بورسي افزايش سودي بالغ بر ٥١٧ درصد، در آلمان ٢٢ درصد و در اسپانيا ٦٣٣ درصد داشته اند).
با چنين تفاوت فاحشي، سرمايه داران ديگر حاضر به سرمايه گذاري در بخش صنعتي (همانجايي که محل آفرينش اشتغال است) نيستند. مگر آنکه اين سرمايه گذاري برايشان حدود ١٥ در صد سود سالانه به ارمغان بياورد. و اين در حاليکه ديديم که ميزان متوسط سود آوري براي اين نوع سرمايه گذاري در اروپا بين ٦ تا ٨ در صد مي باشد. چه بايد کرد ؟ مثلأ سرمايه گذاري در چين و يا در تايلند، کشور هايي که به واسطه دستمزد بسيار نازل شان امکان سود سرمايه گذاري اي تا ميزان ١٥ در صد و يا حتي بيشتر را ميسر مي سازند . به همين علت است که امروزه اين همه سرمايه گذاري در چين صورت مي گيرد.
و از آنجايي که هدف اين کنش ها، توليد با قيمت نازل در کشورهاي فقير براي فروش با قيمتي بسيار گران درکشورهاي ثروتمند است، سيلي از توليدات وارداتي براي فروش از « کشور ـ کارخانه » ها به سوي مثلأ اروپا سرازير مي شود. در اينجاست که اين فرآورده ها رقابتي نابرابر را با محصولات همگون که در قاره پير با هزينه سنگين تري به دليل حقوق اجتماعي کارگران (خوشبختانه) توليد شده اند، آغاز مي کنند. نتيجه آن است که شرکت هاي اروپايي ورشکست و بسياري از توليدي ها ناگزير تعطيل شده و مزد بگيران اخراج مي شوند.
برخي از کارفرمايان براي بقاي خود، تصميم به « جابه جايي » مي گيرند يعني مرکز توليد خود را به کشوري با دستمزد نازل انتقال مي دهند. اين امر در کشور هاي غني باعث بسته شدن کارخانجات و بيکاري مي شود.
به اين ترتيب، جهاني سازي همانند ساز وکاري براي تفکيک و رده بندي مداوم در زير فشار يک رقابت عمومي شده، عمل مي کند. اين رقابت ما بين سرمايه و کار است. سرمايه اي که به آزادي جريان دارد و انسان ها که کمتر متحرک هستند، از اين روست که سرمايه برنده مي شود.
همانطور که بانک هاي بزرگ در قرن نوزدهم و يا شرکت هاي چند مليتي در سال هاي ١٩٦٠ تا ١٩٨٠ عملکرد خود را به بسياري از کشورها تحميل نمودند، سرمايه هاي خصوصي بازارهاي مالي هم، اکنون سرنوشت بسياري از کشورها را در دست گرفته اند. و به نحوي مي توان گفت، سرنوشت اقتصادي جهان را.
بازارهاي مالي قادر به تحميل قوانين خود به دولت ها هستند. در اين صحنه نوين سياسي ـ اقتصادي، عنصر جهاني بر عنصر ملي و شرکت خصوصي بر دولت پيروز است. توزيع مجدد ديگر تقريبأ وجود ندارند و به ما گفته مي شود که تنها عامل توسعه، شرکت هاي خصوصي است. در سطح بين المللي هم فقط اوست که در صحنه رقابت به رسميت شناخته مي شود. به ما تأکيد مي شود که به همين دليل همه چيز بايد حول شرکت هاي خصوصي سازماندهي شود.
در يک اقتصاد جهاني شده، سرمايه، کار، مواد اوليه هيچ کدام خود به خود، عنصر اقتصادي تعيين کننده نيستند. امري که مهم شمرده مي شود، ارتباط بهينه بين اين سه عنصر است. براي برقراري اين ارتباط ، يک شرکت نه به مرزها توجهي دارد و نه به قوانين و تنها سود آور ترين نوع استفاده از اطلاعات، سازماندهي کار و انقلاب مديريتي را مد نظر دارد. بيشتر اوقات اين امر باعث شکاف همبستگي در بطن يک کشور شده وکار به آنجا مي کشد که منافع شرکت و منافع جامعه ملي از هم جدا مي شوند و منطق بازار و دموکراسي نيزاز هم فاصله مي گيرند.
شرکت هاي جهاني شده به هيچ وجه خود را مشمول اين امر نمي دانند ، آنها دست به پيمان کاري و فروش در سراسر دنيا مي زنند. اين شرکت ها خود را داراي ويژگي فرامليتي مي دانند که به آنها اجازه عملکردي با آزادي بسيار مي دهد. و اين ناشي از عدم وجود نهادهاي بين المللي با ويژگي سياسي، اقتصادي و حقوقي، قادر به نظم دادن با کار آيي در رفتار اين شرکت ها مي باشد.
از اين رو، جهاني سازي، گسست عظيم اقتصادي، سياسي و فرهنگي به شمار مي رود. جهاني سازي، شهروندان را تحت سلطه فرماني واحد قرار مي دهد : « خود را تطبيق دادن». بدون هيچ اراده اي براي بهتر فرمانبرداري کردن از دستورات بي نام و نشان بازار . جهاني سازي نقطه عطف اقتصاد گرايي است : سرشتن انسان «جهاني»، تهي شده از فرهنگ، معنا و بالاخره آگاهي از ديگري. و تحميل ايدئولوژي نئوليبرا ليسم به همه کره خاک.

معرفی کتاب : آنارشیسم

آنارشیسم ، کالین وارد، ترجمه محمودرضا عبداللهی،   نشر افکار،  چاپ اول 1388 ، 176 صفحه
مدخل آنارشیسم که کروپاتکین در «1905» برای یازدهمین ویرایش دانش نامه ی بریتانیکا نوشت با این توضیح اغاز می شود که آنارشیسم «نامی است که به مسلک یا عقیده ای درباره ی زندگی یا شیوه ی اداره ی امور می دهیم که مطابق آن  جامعه بدون دولت تصور می شود؛ در چنین جامعه ای سازگاری از راه تسلیم شدن به قانون یا فرمانبرداری از قدرت حاکم به دست نمی آید، بلکه از طریق توافق آزادی  حاصل می شود که گروه های مختلف با یکدیگر منعقد می کنند. این گروه ها، از مناطق ومشاغل گوناگون، آزادانه برای تولید ومصرف و نیز رفع نیازها و برآورده شدن خواست های متعدد زندگی متمدنانه پدید می آیند.»
کالین وارد نویسنده¬ی کتاب در پیش¬گفتار متذکر می¬شود آنارشیسم ایدئولوژی ای سیاسی و اجتماعی است که با وجود شکست تاریخی، همواره در ظاهری نو یا در کشوری جدید دوباره سربرآورده است، به گونه ای که مدام باید در رویدادنگاری آن فصلی تازه گشود، یا به گستره ی آن جنبه ای دیگر افزود. او در این کتاب علاوه بر نشان دادن آنارشیسم در متن تاریخ سیاسی خود، بر جنبه¬های اجتماعی و فرهنگی این مکتب تاکید می¬کند.

فهرست مطالب کتاب

درباره ی نویسنده
پیش گفتار نویسنده
فصل یکم. تعاریف وبنیان گذاران
فصل دوم. دوران انقلاب
فصل سوم. حکومت، جامعه، و سقوط سوسیالیسم
فصل چهارم. در رقابت با ناسیونالیسم و بنیادگرایی
فصل پنجم. جلوگیری از نابهنجاری و آزادسازی کار
فصل ششم. آزادی در آموزش
فصل هفتم. پاسخ فردگرایانه
فصل هشتم. انقلاب های آرام
فصل نهم. برنامه ی فدرالیستی
فصل دهم. آرمان های سبز و آینده ی آنارشیسم
کتاب¬نامه
پیوست ها
ژوزف پی یر پرودون
میخائیل آلکساندرویچ باکونین
پتر آلکسیویچ کروپاتکین
اما گلدمن
گاه شمار آنارشیسم
واژه نامه

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

زندگی اتفاقی : خوانشی آنارشیستی

نویسنده : مهدی سقایی

«بسیاری بر این باور هستند که خورشیدهایی به جز خورشیدی که بر ما می تابد ، وجود دارند که در دل تاریک ترین زمان های زندگی ما ، طلوع کرده و روشنایی را مهمان ما می کنند. این باور برآیند همان زندگی اتفاقی است. منتظر بودن برای آمدن خورشیدهای در دل سیاه ترین درون زندگی هر انسان، او را وا می دارد که دلخوش باشد و امیدوار. افسوس که انسان چندان نیز نمی تواند به امید دل ببندد زیرا احتمال بسیار است که از گرسنگی تلف شود»

همه چیز در جامعه  ای  که قدرت بر تمامی ارکان آن چه به صورت  برهنه و چه به صورت نامرئی اعمال می شود، وابسته به ماهیت و مفهوم « اتفاق» است. به گونه ای که « اتفاق» را می توان ذاتی جوامع قدرت زده محسوب نمود. در واقع الگو تولید فضا در جامعه بر ساخته قدرت بر محور اتفاق شکل می گیرد و برکنش های درون متنی ناشی از اتفاق ، شیوه زیستن خاص را رقم می زند. قدرت جریان یافته در بطئن جامعه  با برساختن شرایط اجتماعی مدنظر خود، الگو زندگی اتفاقی را ترویج می کند. از این طریق قدرت هر گونه آزادی عمل را در انتخاب محدود می کند و اتفاق و ترس از آن را در جامعه تسری می دهد. ترس از اتفاق، انتخاب شیوه زیستن متفاوت از آنچه را که قدرت می پسندد، به رویا بدل می سازد و حوزه عمومی را به حداقل کاهش می دهد.
در الگو زندگی اتفاقی ، مرزها بسیار محدود و بی شمارند. الگوهای رفتاری جامعه چندگانه و گاهی چنان پیچیده است که  گاهی درک سخت است. زندگی اتفاقی انسان را بدل به بازیگری می سازد که نقش خود را در حیطه های مختلف جامعه به شیوه های خاص ایفا می کند. در الگو زندگی اتفاقی است که « گتوهای شخصی» شکل می گیرند و تبادل میان حاشیه و متن با شتابی غیر قابل تصور انجام می گیرد به گونه ای که متن و حاشیه درهم می آمیزند و گاهی تشخیص آن غیر ممکن است.
ذکر این نکته در اینجا ضروری است که در این بحث اتفاق در تقابل با برنامه نیست بلکه در تعامل با هم قرار دارند. قدرت برنامه می ریزد برای اتفاق و اتفاق شکل می گیرد تا فکری برای برنامه شود. زندگی اتفاقی متضاد با زندگی با برنامه نیست بلکه باور برآن است که برنامه ریزی اتفاق در زندگی ، توجیه هدایت به صراط مستقیم است. برنامه در کنار و در دست قدرت است برای تسری اتفاق بر جامعه در راستای تحکیم هر چه بیشتر قدرت. زندگی اتفاقی تبلور جبر اجتماعی زیستن در جوامع قدرت زده است که در تضاد با زندگی انتخابی قرار دارد. در واقع تقابل اصلی مورد بحت تقابل میان اتفاق/ انتخاب است.
بزرگترین قربانی زندگی اتفاقی، انتخاب است. تقابل دودویی میان اتفاق/ انتخاب شکل می گیرد و بر سیطره اتفاق بر انتخاب منتهی می شود. در واقع تنها اتفاق زندگی اتفاقی ، انتخاب یک از یک است  و حتی انتخاب یک از یک ونیم فرض محال است. این انتخاب یک از یک نه تنها در شرایط جامعوی بلکه در شرایط فردی نیز اعمال می شود به گونه ای که انتخاب غیر از یک از یک در شرایط فردی ، اتفاق را شکل می دهد و محدودیت را افزون می کند به گونه ای که فرد آماج جریان قدرت قرار گرفته و فرایند « میکروسکوپی شدن» فرد آغاز می شود. در این وضعیت اتفاق افتاده است و سونامی قدرت در تمامی ابعاد زیستن فرد را به اضمحلال شخصیتی هدایت می کند. نمایز میان خانه و خیابان به صورت تصاعدی پررنگ می شود. کنکاش قدرت حوزه خصوصی را در برمی گیرد و چنان استمرار می یابد تا به قدرت تن دهد. در برخورد با فرد ، قدرت برهنه عمل نمی کند تا ویترین شود بلکه اتفاق را تسری می دهد و تسریع می کندتا فرد به بازیچه اتفاق هر روزه بدل گردد...
الگو زندگی  اتفاقی، سرنمود زنده بودن اجباری در شرایط جامعوی تحمیل شده است که یائسگی تفکر پیش رو را پیشکش می آورد و در می بندد برروی تحول و امر می کند بر تحمل. ناگزیر از اتفاق ، محدودیت های افزایش یافته و مرزهای پرنگ شده  و ایفای نقش جای خود واقعی را در اجتماع می گیرد. در این بزنگاه است که الگو زندگی اتفاقی نه دیگر با قدرت برهنه که با قدرت نامرئی پشتیبانی می شود. دیگر این قدرت برهنه نیست که قدرت رام کنندگی اش را تحت لوای آرمان سازی ایدوئولوژیک اعمال کند بلکه قدرت نامرئی جریان یافته در متن جامعه است آن هنگام که در بوق و کرنای شرایط اجتماعی، اتفاق هراسی و جامعه زدگی توده ای را ترویج و در بسیاری از مواقع تحمیل می کند تا بر شیوه زیستن لگام زند و احساس بودن را به اتفاقی که نباید شکل گیرد تقلیل دهد(مطیع و سربه زیر ، پسرخوبی است).

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

اندیشمندان آنارشیسم : گوستاو لنداور


گوستاو لنداور، آنارشیست آلمانی درسال 1870 درجنوب آلمان بدنیا آمد و در سال 1919 بعد از شکست جمهوری آنارشیستی استان یایرن، توسط افسران و سربازان راستگرا اعدام شد. او از خانواده ای مذهبی یهودی برخاسته بود و در دانشگاه در رشته های فلسفه، ادبیات، و تاریخ هنر درس خوانده بود. لنداور در سال 1896 بعنوان نماینده آنارشیستها در کنگره سوم بین الملل در سوئیس شرکت نمود و بارها به سبب فعالیت های مطبوعاتی چپگرایانه به زندان افتاد. در تبلیغ آنارشیسم، او خواهان تشکیل کمونها، شرکتهای تعاونی ، شوراها، انجمن های محلی، و خانه های فرهنگی بود. او غیر از پیرامون آنارشیسم، خالق آثاری در زمینه های ادبیات و فلسفه نیز است. در دوره کوتاه جمهوری شورایی استان بایرن، او وزیر فرهنک و روشنگری بود. گرچه آنارشیسم او شدیدا تحت نظرات باکونین، پرودن، و کروپتکین بود، او ولی از نظر فکری تحت تاثیر مطالعه آثار اشتیرنر، نیچه و عرفان مایستر اکهارت بود. آنارشیسم  لنداور تمایلات قوی فرهنگی داشت. او میگفت که یک سوسیالیست واقعی باید همیشه مخالف دولت و سیاست اقتصادی سرمایه داری باشد. او آنارشیسم سوسیالیستی خود را قویا ضدمارکسیسم میدانست و میگفت که مارکس، پروفسوری است که فقط می خواهد حکمرانی کند، و اگر خاله زنکی ها فال قهوه میگیرند، مارکسیستها از طریق ماشین بخار می خواهند پیشگویی و غیبگویی نمایند. لنداور سوسیالیسم مارکسیستی را سوسیالیسم سرمایه دانست و مارکسیم را نوعی گمراهی در میان کمونیسم بحساب می آورد. وی مدعی بود که سوسیالیسم فقط در دشمنی مطلق با مارکسیسم قابل دسترسی است. در مرکز سوسیالیسم لنداور،"دهکده جهانی سوسیالیستی" قرار دارد که درآن تعاونیهای پیشه وران، کشاورزان، و کارگران صنعتی، تضمین شوند. او میگفت که در سده های میانه بجای دولت، جامعه ای از اجتماعات حاکم بود. او آنان را فرمهایی از سوسیالیسم میدانست. همچون سایر آنارشیستها، در نظر لنداور دولت دشمن مردم است. او دولت را خشونت و حاکمیت سازماندهی شده می دانست و در تحسین تداوم انقلابات می گفت که انقلاب باید بخشی از قانون اساسی و نظم اجتماعی انسانها باشد. لنداور شعار "تبلیغ از طریق عمل " را، ترور و بمب گذاری می دانست که به ضرر پیشرفت انقلاب است. او خواهان مبارزه صلح آمیز بود و میگفت که از طریق خشونت ما به سوسیالیسم نمی رسیم بلکه ایجاد خشونت در طرف مقابل مینمائیم و برای اینکه جامعه سرمایه داری را تغییر دهیم نباید نمایندگان آنرا ترور کرد بلکه باید آنان را قانع نمود که سوسیالیسم نظام بهتری است(!)، و چون انسان قابل تغییر است، هر انسانی قادر است که در ساختمان نظام سوسیالیستی شرکت کند. او خود را مخالف سوسیالیسم طبقاتی و مبارزه طبقاتی می دانست و میگفت که هدف نه پرولتاری نمودن جامعه و انقلاب بلکه باید پرولتاریازدایی ازآن باشد، و آنارشیستها خواهان نوعی زندگی هستند که انسان مجبور نباشد از نظر کیفی زیر شرایط کاپیتالیستی زندگی کند. امروزه اشاره میشود که درآلمان خلاف کشورهای جنوب و شرق اروپا، نظرات آنارشیستی باکونین و کروپتکین و روشهای آنارکوسندیکالیستی طبقاتی، طرفدارانی نیافت. لنداور خود تحت تاثیر فلسفه اجتماعی کروپتکین و آنارشیسم اخلاقی-مسیحی تولستوی بود. او به ترجمه ادبی آثار: بالزاک، اسکار وایلد، و کروپتکین پرداخت. از جمله آثار ادبی نخستین او: مبلغان مرگ، شکاکی و عرفان، ادامه نقدزبان، و نوول حاکمیت و حکمرانان انقلاب، بودند. لنداور از جمله منقدین مهم فلسفه آنارشیسم از جنبه های گوناگون نیز است. او مخصوصا مخالف بکارگیری خشونت در طول مبارزات اجتماعی بود و به انتقاد از ژست های شبه انقلابی بعضی از مبارزان آنارشیسم زمان خود پرداخت و میگفت که انقلاب اجتماعی رابطه ای باسیاست ندارد چون آن بدون انقلاب سیاسی نیز قادر به زندگی است. امروزه انتقاد او از مارکسیسم را تنگ نظرانه و خردگریزانه میدانند چون او مارکسیسم را "خرافات علمی" نامید. وی می نویسد که کمونیستهای اسپارتاکوسی و هواداران روبسپیر فرانسوی مبلغ مرکزیت گرایی هستند که فقط درخدمت بقدرت رسیدن هواداران شان می باشند. لنداور مبارزات حزبی و پارلمانی احزاب سوسیال دمکراسی را نیز بورژوایی نامید. از جمله آثار دیگر او: انقلاب، دعوت برای سوسیالیسم، انقلاب فرانسه بصورت نامه، جوابگویی، انسان آینده، شناخت و رهایی، گذشته نیز آینده است، و شاعر یعنی کافر طردشده، هستند. لنداور مهمترین مفسر آثار شکسپیر در زبان آلمانی بود. در بعضی منابع آنارشیستی، ادیبانی مانند کامو، آورول و تولستوی را از یاران جنبش آنارشیستی غرب بشمار می آورند. لنداور را امروزه یک سوسیالیست آنارشیست فرهنگی می نامند. برای اطلاع بیشتر پیرامون گوستاو لنداور به اینجا مراجعه کنید.