۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

حق زیستن روزمره گی : خوانشی آنارشیستی

نویسنده : مهدی سقایی


این واقعیت که اجتماع، دربند جامعه اسیر است گونه ای نگرش بنیادی به هستی انسان با تعلقات فردی اش است. برمبنای این نگرش،  قدرت[1] جاری در بطئن جامعه ، انسان را از واقعیت اجتماعی اش جدا می کند و توجیه تسری این قدرت را پیرامون گزاره «ترجیح  ما برمن» تبیین می نماید.
این امر مختص یک جامعه با صورتبندی یک نظام خاص نیست بلکه در تمامی جوامع با هر نظام سیاسی صادق است. در این بین  تفاوت گستره و عمق سیطره قدرت  جامعه به نست نظام های سیاسی متفاوت می باشد. در نظام های دموکراتیک با آنکه آزادی های فردی پیرامون « فرد انسان»در جامعه گستره وسیع تری را در برمی گیرد با این وجود بازهم سیطره قدرت جامعه بر فرد وجود داشته که توجیه آن در گزاره « اراده کلی جامعه»  تبلور می یابد.  به عنوان مثال نهاد های آموزشی با استراتژی « آموختن برای جامعه» و توجیه پیرامون هدف مسخره ای چون « مفید بودن برای جامعه »  قدرت جامعه را بر فرد تسری می دهد. این نهاد ها در واقع کارخانه های هستند که انسان مطیع جامعه را تولید می کنند و خلاقیت فردی را تنها در خدمت جامعه مجاز شمرده و تبلیغ می کنند. حکایت سرمایه داری نیز که خود حکایت هستی شناختی جوامع دموکراتیک امروز است.
در این وضعیت بایسته کنشگری سیاسی ، قبول موانع و محدودیت های  است که قدرت برای جامعه ترسیم می کند و می آموزد و انتظار دارد که در چارچوب ترسیم شده (که فراخی آن در رابطه با گستره باورهای دموکراتیک و آزادی های فردی است) کنش سیاسی صورت پذیرد. با این وجود فراتر از ایده و گام نهادن در عرصه عمل ، ارزش های فردی ( فارغ از ایده آلیسم مورد نظر) امروز در جوامع دموکراتیک گستره و عمق بهینه ای را برای فرجام خواهی ایده آل و « رهایی» از بند جامعه فراهم آورده است که نشانه های آن را در شکل گیری خرده جنبش های اجتماعی می توان بازجست.
 با اینکه  نظام های دموکراتیک اینگونه قدرت جامعه را به صورت نامرئی بر فرد و اجتماع تسری می دهند ولی همیشه شکل گیری« فضاهای خودمختار فردی»  را تا سرحد ممکن تحمل می کنند و این فضاها در واقع به مثابه روزنه های تنفسی جامعه تحت سیطره قدرت نامرئی، عمل می کنند و مانع از انقباض اجتماعی می گردند. آنچه در شکل گیری این فضاها اهمیت اساسی دارد « حق زیستن روزمره گی» است که به فرد اجازه می دهد که با این حق در فضاهای خودمختار فردی به خود بپردازد و دلخواه خود را دنبال کند.
حق زیستن روزمره گی چیزی نیست جز حق تنها بودن، به موسیقی مورد علاقه خود گوش کردن، فیلم و یا سریال مورد علاقه خود را دین، لباس دلخواه خود را پوشیدن، غذا و نوشیدنی مورد علاقه خود را خوردن، کتاب مورد علاقه خود را خواندن، جشن خود را گرفتن یا در جشن مورد علاقه خود شرکت کردند، رقصیدن، دوست خود را بوسیدن  و دهها و شاید صدها امرروزمره دیگر که در فضاهای خودمختار فردی شکل می گیرد[2].
شاید برشمردن این موارد به عنوان حق زیستن رومزه گی شبیه به جک باشد چرا که امر بدیهی محسوب می شود و شاید باز هم تاکید می کنم شاید همه به این بدیهات باور داشته باشند. ولی  بیراه نخواهد بود که حتی در جوامع دموکراتیک امروز بخشی از موارد در گذشته تاریخی این جوامع نفی می شده است[3] هرچند امروزه گذشته تاریخی این جوامع ، این مساله را حل نموده که دوام جوامع وابسته به این حق زیستن روزمره گی انسان های آن جامعه است.
با تمام این تفاصیل آنچه مورد نظر بحث است حول این مساله می گردد اگر با اغماض میان امر سیاسی و امر اجتماعی  و امر اقتصادی تمایز قائل شویم ( تاکید می کنم با اغماض) و حق زیستن روزمره گی را در کف امر اجتماعی قرا دهیم ( با مصالحه) ، این چشم انداز را می توان ترسیم کرد که جوامع غیر دموکراتیک را می توان پیرامون رعایت این حق تقسیم بندی نمود و بازنمودی سیطره و عمق قدرت جاری ترسیم نمود که گاه برهنه و آشکارا اعمال می شود .
این باور که هرچه اعمال قدرت بر یک جامعه که بر اجتماع سیطره دارد با گستره و عمق بیشتر صورت پذیرد انقباض اجتماعی حاصل از آن در یک پروسه زمانی ، فرایند سقوط را تسهیل می کند ولی این امر وابسته به  امر دیگر نیز است اول تکاپوی ایدئولوژیکی که بستر مانور و تقابل سازی را با قدرت حاکم فراهم نموده و فراینده چالش و سقوط را شکل می دهد. مثال بارز آن را می توان توانمندی های ایدئولوژیکی مارکسیسم ( که با  درست یا غلط بودن آن نمی پردازیم)  و برساخته های ایدئولوژیکی ناشی از آن دانست که سقوط قدرت های غیر دموکراتیک بسیاری را سبب گردید و متاسفانه خود  به عنوان قدرت غیردموکراتیک دیگری با شعارهای ایدئولوژیک جایگزین شد.
جایگزینی قدرت های غیر دموکراتیک با بنیان های ایدئولوزیکی نه تنها سیطره قدرت توتالیتر و برهنه ای را در عرصه سیاسی سبب گردید بلکه با پشتوانه ایدئولوژیک تحت توجیه « هدایت جامعه به سوی رستگاری» ، فضاهای خودمختار فردی را به شدت سرکوب نمود و حق زیستن روزمره گی را پایمال می کند. این دیگر فرد نیست که به حق زیستن روزمره گی خود می پردازد بلکه قدرت است که تعیین می کند که روزمره گی مورد نظرش چیست که فرد باید به آن پایبند باشد. آنچه باید بپوشد، آنچه باید ببیند، آنچه باید گوش کند، آنچه باید بخواند همه و همه دست چین شده قدرت است و علائق فردی محلی از اعراب ندارد. در این راستا قدرت همه جا حاضر است حتی به اتاق های خواب افراد جامعه با پشتوانه های ایدئولوژیک سیطره می یابد و هر سو که فرد می نگرد قدرت با چشم های بزرگ او را می پاید و تحکیم ایدئولوژیک فرمان باید و نباید صادر می کند.
درست در این نقطه است که کمبود « فضاهای خودمختار فردی» ، اجازه تنفس به انسان اسیر جامعه نمی دهد ، آنارشیسم به عنوان یک اندیشه مناسب می توان این بستر را مهیا کند که  « فضاهای موقتی کنش روزمره گی» شکل بگیرد و قدرت حاضر در همه جارا به چالش بکشد. آنارشیسم در این زمینه با تاکیدی که بر سه اصل « خود یابی، خودمختاری، خلاقیت[4] » می آموزد که با یک « اراده همگانی» که فرد فرد جامعه را مدنظر دارد می توان قدرت را به چالش کشید و بر حق زیستن روزمره گی خود تاکید کند.
از آنجا که آنارشیسم را به روایتی ایدئولوزیک نمی توان مورد خوانش قرار داد زیرا که هر ایدئولوژی خود پرورده باید و نباید های است که فرد و انسان را به بند می کشد و قدرت را تسری می دهد آنارشیسم بر « خودانگیختگی فردی » تاکید دارد و فراسوی جنبش های توده ای ، اولین گام های مبارزه با قدرت را در برساختن « فضاهای خودمختار فردی » و دستیابی به حق زیستن روزمره گی می داند تا با تکیه بر این فضاهای خودمختار و خودانگیختگی فردی ، قدرت را در تمامی ابعاد به چالش بکشد. استراتژی آنارشیسم در رسیدن به آزادی آن گونه که نگارنده باور دارد در اصل « رهایی» تبلور می بابد که در قسمت های بعدی به آن می پردازیم.


[1] - لازم به ذکر است مفهوم قدرت تنها به قدرت دولت یا قدرت عریان اشاره ندارد. قدرت مدنظر هرگونه قدرت جاری در جامعه از جمله قدرت خانواده، نهادهای آموزشی، درمانی ، دین، عرف  و نظیر اینها را در برمی گیرد که ما را برمن و جامعه را بر اجتماع تحمیل می کند.
[2] ـ به عنوان مثال در جوامع پیشرفته کنونی با نظام دموکراتیک گذران اوقات فراغت یک حق محسوب می شود که هرگونه تخطئی از این حق از سوی کارفرما امکان پذیر نیست
[3] - به عنوان مثال بسیاری از موارد که امروز جزو حق زیستن رومزه گی در امریکا محسوب می شود ناشی از مبارزات اعتراضی دهه 1960 تا 70 میلادی جوانان و نسل عصیانگر آن زمان است.
[4] - از این سه اصل به عنوان سه « خ» کلیدی نیز یاد می شود.

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

مانيفست آنارکو فمينيسم


فدراسيون فيمينيست هاي آنارشيست
ترجمه : امين قضايي

(توضيح: خاستگاه مانفيست آنارکو فمينيسم در نروژ است . مانيفست آنارکو فمينيسم خلاصه اي از برنامۀ سياسي فمينيسم است که در سومين کنگره فدراسيون نروژ 1 تا 7 جون 1982 مورد توافق اجماع قرار گرفت.)
اکثر زنان سراسر جهان هيچ گونه حق تصميم گيري در باره مسائل مهم زندگي خود ندارند . زنان از دو قسم ستم رنج مي برند :
1ـ ستم اجتماعي عمومي که بر کل مردم روا داشته مي شود و 2- ستم جنس گرايي ثانوي - ستم و تبعيض به خاطر جنس شان
پنج شکل عمده از ستم وجود دارد :
1 ـ  ستم ايدئولوژيکي ـ تلقين عقايد توسط سنن فرهنگي ، مذهب ، تبليغات و پروپاگاندا . دخالت در عقايد و بازي با احساسات و حساسيت هاي زنان . رفتارهاي شايع مستبد و پدرسالارانه و طرز فکر سرمايه دارانه در تمامي مناطق جهان.
2 -  ستم دولتي ، اشکال سلسله مراتب سازماني که فرامين و احکام از بالا به پايين در روابط بين افراد و نيز در آنچه به اصطلاح حوزه خصوصي ناميده مي شود.
3 -  استثمار و سرکوب اقتصادي ، به عنوان يک مصرف کننده و يک کارگر در خانه و مشاغل کم حقوق زنان
4 -  خشونت مورد حمايت جامعه و حوزه خصوصي خشونت غير مستقيم از طريق اجباري که در اثر نبود جايگزين ها يا آلترناتيوها موجب مي شود و يا خشونت مستقيم فيزيکي .
5 -  فقدان سازماندهي و ستم حاصل از نابساماني که موجب از بين رفتن مسئوليت وايجاد ضعف و انفعال مي شود.
اين عوامل همراه با يکديگر عمل مي کنند و در چرخه اي بدسگال يکديگر را تقو يت مي نمايند . هيچ اکسيري براي شکستن اين حلقه وجود ندارد اما شکست ناپذير نيست .
آنارکوـ فمينيسم دربارۀ آگاهي است . آگاهي که قيموميت ها را از بين مي برد . از اين روي اصول جامعه آزاد به تمامي بر ما آشکار مي گردد.
آنارکو فمينيسم به معني استقلال و آزادي زنان در جايگاهي برابر با مردان است . سامانه و زندگي اجتماعي که هيچ کس در آن برتر و فراتر از ديگري نيست . هر کسي اعم از زن و مرد در آن مشارکت دارد . اين امر تمامي سطوح زندگي اجتماعي همچنين حوزه خصوصي را نيز در بر مي گيرد.
آنارکو فمينيسم بدين معني است که زنان خو د تصميم گيرنده اند و مسئوليت مسائل خود را خود بر عهده مي گيرند ، در مسائل خصوصي به طور شخصي و در مسائلي که با زنان ديگر مرتبط است با همکاري ديگر زنان . در باب موضوعاتي که به هر دو جنس مربوط است اساساً و ذاتاً زنان و مردان بايد در جايگاهي برابر تصميم گيرنده باشند.
زنان در مورد بدنهاي خود بايد شخصاً تصميم گيرنده باشند و دربارۀ موضاعاتي مانند بارداري و زايمان در ميان خود زنان تصميم گيري شود. به طور فردي و جمعي بايد بر عليه هر گونه سلطۀ مردانه ، گرايش هاي کنترل و مالکيت بر زنان ، قوانين زن ستيز و به نفع استقلال و خودمختاري اقتصادي و اجتماعي زنان مبارزه نمود.
مراکز مربوط به مواقع بحراني ، مراکز مراقبت هاي روزمره ، گروه هاي مباحثه و مطالعه ، فعاليت هاي فرهنگي زنان و غيره بايد تأسيس شده و خود زنان هدايت آن را برعهده گيرند. خانواده هستۀ پدرسالار سنتي مي بايست جاي خود را به اجتماعات آزاد ميان زنان و مردان با حقوق برابر براي تصميم گيري در هر دو بخش و با احترام به خودمختاري و تماميت هر فرد بدهد .
ساختار زندگي و کار مي بايست به طور بنيادي تغيير کند ، با کار پاره قوت بيشتر و تعاون سازمان يافته تر در خانه و جامعه .تفاوت بين کار مردان وزنان مي بايست از بين برود . مردان نيز درست به اندازه زنان بايد مسئوليت پرستاري و مراقبت از کودکان را برعهده بگيرند.
قدرت زنانه و يا نخست وزيرهاي زن نه اکثريت زنان را به نهايت مقام خود مي رساند و نه ستم را بر مي اندازد . فمينيست هاي بورژوا جنگ براي آزادي زنان را به انحراف کشانده اند . براي اغلب زنان هيچ فمينيسمي بدون آنارشيسم وجود ندارد . به بيان ديگر آنارکو فمينيسم به دنبال قدرت زنان يا نخست وزيرهاي مونث نيست بلکه به دنبال سامانه اي بدون قدرت و بدون نخست وزير است.
ستم مضاعف زنان مبارزه و سازماندهي مضاعفي را مي طلبد : از يکسوي در فدراسيون هاي فمينيستي و از سوي ديگر در سازماندهي آنارشيستها.آنارکو فمينيسم نقطۀ اتصال اين دو سازماندهي دوگانه است.
يک آنارشيسم جدي مي بايد فمينيست نيز باشد در غير اين صورت مسئله او يک شبه آنارشيسم پدرشاهانه است ونه آنارشيسم واقعي. وظيفۀ آنارکو فمينيسم تأمين وجهه اي فمينيستي در آنارشيسم است. هيچ آنارشيسمي بدون فمينيسم وجود نخواهد داشت .
نکته اساسي در آنارکو فمينيسم اين است که تغييرات مي بايست امروز آغاز شوند ونه فردا يا بعد از انقلاب . انقلاب هميشگي خواهد بود. ما بايد کار خود را امروز با مشاهدۀ ستم موجود در زندگي روزمره و شکستن اين الگو اينجا و اکنون آغاز کنيم.
ما بايد مستقل عمل کنيم بي آنکه حق تصميم گيري خود را به رهبران حواله کنيم تا در مورد آنچه را که ما مي خواهيم و بايد انجام دهيم تصميم گيري کنند : ما همه بايد خودمان شخصاً در مورد موضوعات شخصي تصميم گيري کنيم و در مورد موضوعات مربوط به زنان با تمامي زنان و در مورد مسائل عمومي با مردان نيز

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

آنارشيسم و فاشيسم (بخش اول)

نویسنده : مهدی سقایی
نظام فاشيستي تجميع قدرت در تمامي ابعاد در يك حاكميت اقتدارگرا است. فاشيسم همانگونه كه در پست هاي قبلي بيان كردم پيوند مستحكمي با سركوب تمامي فضاهاي سياسي، اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي دارد. ويژگي هاي يك نظام فاشيستي را پيش تر به طور خلاصه بيان كردم ولي اكنون آن ويژگي ها را به صورتي مبسوط بحث نموده و رويكرد آنارشيستي را در مبارزه با نظام فاشيستي بررسي مي شود. هارد كونل در كتاب خود در رابطه با فاشيسم كه با مطالعه نظام فاشيستي آلمان و ايتاليا شش ويژگي را براي فاشيسم بر مي شمارد كه عبارتند از :
۱ ـ ايدئولوژي منتهي به امت واحده 
۲ ـ  اقتدار بي نهايت رهبري
۳ ـ سياست هاي ضد سرمايه داري
۴ ـ مالكيت خصوصي در مقياس خرد و متوسط
۵ ـ فلسفه سپر بلا يا به عبارتي تبيين وجود يك دشمن خارجي براي توجيه ضعف ها و ناكارآمدي نظام فاشيستي
۶ ـ و سرانجام نظامي گرايي به شدت در حاكميت فاشيستي دنبال مي شود(كونل، 26:1358).
ـ ايدئولوژي امت واحده : نظام فاشيستي هميشه به دنبال يك ايدئولوژي كل گستر است كه بتواند در مقياس وسيعتر دولت ـ ملت كنش كند. اين ايدئولوژي مي تواند مبتني بر نژاد، دين، عشيره و نظير اينها باشد ولي ويژگي همه آنها فراهم آوردن بستري مناسب براي دست اندازي نظام فاشيستي به ان سوي مرزهاي خود مي باشد. به عنوان مثال نژادگرايي فاشيسم هيتلري در برتر دانستن نژاد آلماني ، اين بستر را فراهم آورد تا با بهانه  ملت آلمان نقاطي از اروپا را كه آلماني ها در آن ساكن بودند متعلق به خود دانسته و به بهانه رسيدگي به وضعيت آلماني ها و يا آزاد سازي آنها از بند اسارت نژادهاي ديگر ، آن مناطق را اشغال نمايد. براي نظام فاشيستي هيتلري ، ملت بزرگ آلمان مطرح برده كه گستره اي وسيع تر از دولت ـ ملت را در برمي گرفته است از همين رو است كه هيتلر به عنوان پيشواي بزرگ ملت آلمان حكومت خود را رايش سوم نام نهاد. در واقع ايدئولوژي امت واحد؛ دستاويز زياده طلبي هاي نظام هاي فاشيستي بوده كه مي تواند توجيه گر هر گونه دخالت آنها در فراسوي مرزهاي دولت ـ ملت باشد.  
ـ اقتدار بي نهايت رهبري : رهبري نظام فاشيستي جنبه تقدس دارد و بايد مورد پرستش قرار گيرد. در واقع اطاعت از رهبر يك وظيفه الهي محسوب مي شود و هرگونه تخطئي از آن كيفري سنگين به دنبال خواهد داشت. اين پيشواي نظام فاشيستي است كه داناي كل محسوب مي شوند، كه وظيفه هدايت ملتي فاقد شعور كه قادر به شناخت صلاحديد خويش نيست، برعهده دارد. پيشواي فاشيسم شباني است كه گله ملت را پاسباني مي كند و از سر لطف آنان را به چرا مي برد و به سبب همين وظيفه خطير ،  هر عصياني را در نطفه خفه مي كند و گوسفند بيچاره بدل به ناخورشت قصاب باشي هاي نظام فاشيستي مي گردد.
اما با اين وجود تمامي قدرت در دستان پيشوا نيست، هرچند سعي او بر آن است كه تمامي قدرت را قبضه كند ولي از آنجا كه نظام فاشيستي ، مبتني بر يك ايدئولوژي خاص مي باشد طبقه مرتبط با آن ايدئولوژي نيز تا حدودي در قدرت سهيم مي باشند. اين بدان معنا نيست كه پيشوا نظام فاشيستي قدرت مانور ندارد بلكه بيشتر از 70 درصد قدرت در دستان پيشوا قرار دارد ولي بخش شدن 30  درصد باقي مانده قدرت مابين طبقات مختلف حاكميت سبب مي شود كه مانفع آنها تضمين گردد و علاوه بر آن پيشوا نتواند تصميم هاي بگيرد كه اين منافع را با خطر روبرو كند. در قبال اين تعادل ظريف طبقه حاكم نيز به قدرت پيشوا گردن مي نهند.
در اين ميان مهم نيست كه چه كسي با چه ويژگي هايي بر مسند رهبري فاشيسم تكيه بزند. زيرا اين نظام فاشيستي است كه فرايند شخصيتي رهبر را شكل مي دهد نه ويژگي هاي ذاتي رهبر. به عنوان مثال اگر هيتلر را بر مي داشتند و با حفظ همان نظام فاشيستي شخص ديگري را مي گذاشتند رهبر جديد همان روندي را طي مي كرد كه هيتلر طي كرد با اندكي تفاوت. چرا كه  همچون ديكتاتوري نيست كه يك فرد همه كاره باشد بلكه اين ايدئولوژي و منافع طبقه حاكمه است كه فرايند شخصيتي و راهبري پيشوا را شكل مي دهد.
ـ سياست ها ضد سرمايه داري :  فاشيسم از آنجا ايدئولوژي چپ را رقيب اصلي خود مي داند در اين رقابت شعارهاي ضد سرمايه داري سر مي دهد و لي ازآنجا كه پيوندهاي ناگسستني با راست افراطي دارد ناچار اقتصادي را بنيان مي نهد كه از بشتر به اقتصادي شترمرغي شبيه است. در اين اقتصاد بازار در انحصار دولت به واسطه طرفداران نظام فاشيستي مي باشد. بدين صورت كه  دولت منابع اقتصادي را به صورت رانت مابين حاميان خود توزيع مي كند و در قبال منافع اقتصادي حمايت بي چون چراي بازار را طلب مي كند. از اين اقتصاد به  نام سرمايه داري شيندلري ياد مي شود كه در پست هاي قبلي به تفصيل در باره آن سخن گفتيم. گرايش اي گونه سرمايه داري به استفاده از منافع رانتي و در عوض خدمت رساني به دولت در راستاي اهداف سركوبگرانه نظام فاشيستي مي باشد.
در اين اقتصاد است كه سران فاشيسم در طي مدت اندكي ثروت هاي افسانه اي گرد مي آورند و در كنار اين اقتصاد جمعيتي بزرگ از ملت تحت سلطه بدل به حاشيه نشيني هاي اقتصادي مي گردند كه براي براورد نيازهاي خود ناچار بايد به نظام فاشيستي گردن نهند تا از مرحمت نظام فاشيستي بهره مند گرديده و لقمه ناني به كف آرند. نظام فاشيستي در اين وادي از اهرم اقتصادي به عنوان وسيله گسترش سيطره خود استفاده مي كند و با شكل دادن به استراتژي گداپروري، مطيع كردن ملت را دنبال مي كند. بدين صورت كه بخش كوچكي منافع اقتصادي را به نسبت سرسپردگي تقسيم مي كند.
در يك نظام فاشيستي، اشتغال و درآمد رابطه مستقيمي با مطيع بودن دارد. به عنوان مثال در نظام فاشيستي هيتلري اشتغال به كار در هر شغل دولتي منوط به گزينش سرسپردگي فرد بوده و به هيچ وجه تحصيلات، دانش ، تخصص و نظير اينها امتيازي محسوب نمي گرديد. مورد جالب توجه در گزينش ها ، سوالي بود كه پيرامون  شماره كارت عضويت پيشوا  در حزب ناسيونال سيوسياليزم مطرح مي شد، بسياري فكر مي كردند كه چون شخص اول است پس شماره عضويت آن بايد يك باشد ولي نبود شماره عضويت او هفت بود.[1]
در واقع نظام فاشيستي با انحصار منافع اقتصادي در صدد است تا علاوه بر تامين اهداف ميليتاريستي خود، كنترل افراد جامعه را در دست داشته باشد از اين طريق افراد معترض و دگر انديش را وادار به تسيلم نموده يا او را گرفتار فشارهاي اقتصادي ناشي از عدم اشتغال و درآمد مي نمايد. اگر اين ترفند نيز پاسخ نداد آن زمان نوبت سازمان گشتاپو  است كه دگرانديشان را قصابي كند.
مالكيت خصوصي در مقياس خرد و متوسط : در رابطه با مالكيت نظام فاشيستي تنها تا جايي اجازه مانور مي دهد كه مالكيت تهديد كننده ، اركان نظام فاشيستي نگردد. مالكيت خرد و متوسط هميشه مورد نظر فاشيسم است به همان ترتيبي كه در مونو فاكتورها شاهد بوديم نظام فاشيستي بيشتر گونه اي مالكيت در قالب خرده بوژوازي را مي پسندد. صنايع بزرگ در نظام فاشيتي در اختيار دولت است. كارگر در نظام فاشيستي تنها وظيفه دارد با انضباط تمام تحت نظارت كارفرما ، به نحو احسن كار كند و هرگونه اعتراض يا اعتصاب به فجيع ترين شكل ممكن سركوب مي شود. در نظام فاشيستي اين دولت است كه  مزد كارگر را تعيين مي كند.
 فلسفه سپر بلا : نظام فاشيستي از آنجا كه بر بنيان يك تقابل دودويي ما و ديگري شكل مي گيرد در ذات خود نيازمند دشمن است تا ناكارآمدي خود را بدان منتسب نمايد. سركوب به بهانه دشمن خارجي انجامي مي گيرد. ارودگاه هاي اجباري به بهانه دشمن خارجي ايجاد مي شود. قصابان نظام فاشيستي هميشه به دنبال عوامل دشمن در درون ملت خود مي گردند. هر صداي اعتراضي به بهانه دشمن در حلقوم خفه مي شود. ناكارآمدي اقتصادي به دشمن نسبت داده مي شود. بطور كلي هر آنچه كه نشان دهنده ضعف هاي نظام فاشيستي است در نتيجه اقدامات دشمن است. نقش دشمن را در نظام فاشيستي هيتلري يهوديان ايفا مي كردند. هيتلر در كتاب خود به نام نبرد من بسياري از مصائب آلمان را به يهوديان نسبت داد و به همين دليل كوره هاي آدم سوزي همچون آشويتس را بنا نمود تا تمام اين دشمنان ملت آلمان را در اين كوره ها بسوزاند. بسياري از روشنفكران و انديشمندان آلماني به جرم يهودي بودن يا ارتباط با يهوديان كشته شدند يا از آلمان مهاجرت كردند. بطور كلي اگر فلسفه سپر بلا يا دشمن خارجي را از يك نظام فاشيستي بگيريم به طور طبيعي نظام فاشيستي دچار چالش مي شود به همين علت است كه دشمن تراشي اصل مهمي در يك نظام فاشيستي محسوب مي گردد.
ـ نظامي گرايي : نظام فاشيستي دلباخته نظامي گري است و با تمام توان خود اين هدف را در پيش مي گيرد بيشترين جنگ افزارها در نظام فاشيستي توليد مي شود. ترجيح نيز با جنگ افزارهايي است كه به واسطه آن بتوان انسان هاي بيشتري را نابود كرد و قدرت سركوب گرانه بالاتري شكل داد. يادآوري اين نكته كه نظام فاشيستي آلمان از زماني كه به قدرت رسيد چندان نجنگ افزار توليد كرد كه با آنها توانست چندين سال با جهان آزاد بجنگد و اگر كمي ديرتر اين نظام فاشيستي سقوط مي گرد شاهد دستيابي كامل نظام فاشيستي المان به بمب اتمي بوديم مطالعاتي كه دانشمندان آلماني انجام داده بودند بستري فراهم آورد كه آمريكا و شوروي سابق بعد از اشغال آلمان و دستيابي به آن مطالعات ، بتوانند بمب اتمي توليد كنند. دانشمندان نظام فاشيستي المان در اواخر ، موفق به ساختن موشك شده بودند فقط زمان كم آوردند. اينها خود از اشتياق نظام فاشيستي به جنگ افزارهاي مدرن و كشتار جمعي حكايت مي كند كه به وسيله آن بتوانند هم به جنگ طلبي خود را تقويت نموده و به علاوه با سركوب ملت خود پايه هاي نظام فاشيستي را مستحكم كنند.
ـ فرهنگ و تبليغات : يكي از ويژگي هاي مهم نظام فاشيستي كه كونل به آن اشاره نكرد ويژگي تبليغاتي اين نظام ها مي باشد. از آنجا كه ابزار تبليغاتي و فرهنگي همگي در انحصار نظام فاشيستي مي باشند اين نظام به راحتي به تبليغ دورغين خود مي پردازد. آيا مي توان نقش گوبلز  وزير فرهنگ نظام فاشيستي هيتلري ناديده گرفت؟ دروغ هرچه بزرگتر باور آن ساده تر است. نظام فاشيستي با تبليغات دورغين خود و لاپوشاني سركوب ها و كاستي هاي نظام فاشيستي، شستشوي مغزي حاميان  خود و عامه مردم را دنبال مي كند. در اين نظام عامه مردم  چون فاقد شعور مي باشند و صلاحيت انتخاب را ندارند  از اين رو تنها بايد آن چيزي را انتخاب كنند كه از طرف نظام فاشيستي به آنها عرضه مي شود. غير آن يا بايد خفه شوند و يا با قصاب باشي ها طرف هستند.
رسانه در نظام فاشيستي مونولوگ است و كوچكترين حدي از ديالوگ در آن وجود ندارد. محتوا رسانه كه ارزش هاي فاشيستي را تبليغ مي كند و تنها دربرگيرنده ستايش و تشويق به سرسپردگي است. پيشوا در صدر رسانه قرار دارد رسانه سعي مي كند تصويري تقدس آميز از او ترسيم كند همچون شباني كه گله را به سرمنزل مقصود مي رساند. در اين بين پيشرفت تكنولوژي رسانه كه انحصار شكني مي كند ضد نظام فاشيستي است زيرا دريچه هاي بسياري مي گشايد كه فاشيسم از آن بيم دارد. آگاهي و شناخت دشمن فاشيسم است كه بر بنيان فريب و سركوب بنا نهاده مي شود. به همين علت است كه نظام هاي فاشيستي با هرگونه رسانه جز آنكه در اختيار  خودش است مبارزه مي كند.
يك نظام فاشيستي جامعه اي يك دست مي خواهد كه تنها اطاعت كن. هيچ دگرانديشي را تاب نمي آورد فضاي اجتماعي را به شديدترين شكل ممكن سركوب مي كند. اين نظام به آن راضي نيست كه در راس قدرت باشد و حكم براند بلكه مي خواهد همه چيز جامعه را در تطبيق با خود شكل دهد. مي خواهد مستولي باشد هم بر بدن ها و هم بر ذهن ها. نمي گويد پرنده نخواند بلكه پرنده را مي كشد تا خيالش براي هميشه راحت شود. 


[1] - اصولا در نظام فاشيستي هيتلري كارت عضويت هيتلر را در حزب ناسيونال سيوسياليزم به شماره عضويت هفت به عنوان نمادي ويژه مطرح مي گرديد. سازمان هاي وابسته به نظام فاشيستي هميشه سعي دارند با نشان دادن ارتباط خود با پيشوا هرچند هم كوچك باشد براي خود اعتبار ايجاد نمايند. پيشوا نيز از آنجا كه قدرت عوام فريبي بالايي دارد از اين اقدامات حمايت مي كند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

یادداشتهایی در باره ی آنارشیسم – بخش اول

 
آنارشیسم ( Anarchism ) از واژه ی یونانی ANARCHIA گرفته شده و به معنای بی سروری و فقدان حکومت و رهبری است مخالفان ، آن را هرج و مرج طلبی معنا کرده اند اما آنارشیسم به هیچ عنوان به معنای هرج و مرج طلبی نیست بلکه می توان آن را جایگزینی نظمی نو با ریشه ها ، بنیادها و فرم و نمودی  متفاوت از نظم  شناخته شده دانست . نظمی که بر اساس هماهنگی با نظام طبیعی ، از درون یکسیستم فاقد  « منظومه های قدرت بنیاد » ( یا  فاقد  ریزسیستمهای منظم بوجودآمده براساس قدرتهای درونی ای  که خود تحت تاثیر شارهای یک قدرت نهایی و مرکزی هستند) پدید می آید . در واقع آنارشیسم به معنای نفی هر گونه  کانون قدرت ونافی نیاز به آن در اداره و پیشبرد اهداف گروههای اجتماعی و بخصوص جامعه ی انسانی است . اصلی ترین کانون قدرت در عصر حاضرو در جوامع انسانی محدود به مرزهای جغرافیایی – سیاسی ،( که تحت تعریف سیاسی ، کشوریا دولت – ملت  خوانده می شوند ) دولت است و آنارشیسم خصوصا” اعمال یا تاثیر گذاری عمدی وتسلط آمرانه ی هرنوع کانون قدرت نهادینه شده و دولت سازمان یافته حتی تحت عنوان دولت پرولتاریایی را رد می کند .
مبنای کلی به چالش کشیدن دولت از سوی آنارشیستها در درجه ی اول اعتقاد به نقش شناخته شده ی دولت در استثمار افراد جامعه در جهت حفظ نظامهای طبقاتی ، سیاسی ، اقتصادی ، کاستی ، سنتی ، مذهبی  و … است . ( درنگرش مارکسیستی که بسیاری از مکاتب سوسیالیستی و کمونیستی نیز برآن صحه می گذارند ، دولت  وسیله ای است در جهت حفظ نظم موجود ، امتیازات ویژه و منافع  طبقه ی فرادست و جلوگیری از هرگونه تلاش ، مبارزه ، شورش و … و دیگر صور حرکت ِطبقه ی فرودست که به منظور ایجاد تغییر و برهم زدن نظم حاکم و استثمار ناشی از آن در جامعه ) هر چند براساس تعاریف مارکسیستی مفهوم طبقه عموما” بر پایه ی  موقعیت  اقتصادی و وضعیت فرد نسبت به عوامل تولید تعریف  شد ه و بر این اساس دولت نیز حافظ منافع طبقه ی فرادست اقتصادی معرفی می شود ، اما از نگر آنارشیستها هر گونه فرادستی در جامعه ، توسط  کانونهای قدرت وحکومتها و قوانین وضع شده تحت سلطه ی  آنها ، پدید آمده و حمایت می شود .  بنابراین کانونهای قدرت و در راس آنها دولت که معمولا متشکل و تجمعی از کانونهای قدرت کوچکتر است یا در راس هرم شبکه ای سازمان ارتباطی کانونهای قدرت است ،از استثمار توده ها یا فرودستان پشتیبانی می کنند . از سوی دیگر یکی از مهمترین وظایف حاکمیتها ی اجتماعی و دولتها ،نظارت و کنترل فرایند اجتماعی شدن در جامعه جهت تولید ، تربیت و حفظ نیروهای اجتماعی وواحدهای دوام بخش جامعه است .  آنارشیستها با این استدلال که انسان ذاتا” موجودی است اجتماعی که بخش اعظمی از نیروهای اندیشه و عمل خود را در راه ایجاد ، حفظ و تکامل  گروههای  اجتماعی ( که  در عالیترین نوع  ِگروه اجتماعی  و بالاترین سطح ارتباط  اجتماعی ،  جامعه  حیات می یابد . )صرف می کند ، معتقدند که اگر انسان به حال خود گذاشته شود ،همسو با حرکت تکاملی طبیعت و هماهنگ  با آن ،  بهتر و سریعتر مراحل تکامل زندگی اجتماعی را طی خواهد کرد و وجود نیاز به هرگونه تمرکز قدرت در نهادی به نام  دولت که عملا” عاملی در جهت ایستایی و سدی در برابر پویایی و تغییر مداوم است ، را رد می کنند . آنارشیزم همچنین از نظر نگرش به مالکیت ، طیف وسیعی ازنگرش ها و  اعتقادات را در بر می گیرد و  از قبول مالکیت خصوصی در انارکوکاپیتالیست تا مخالفت کامل با مالکیت چه در شکل مالکیت خصوصی و چه در شکل متمرکز آن  یعنی مالکیت در نهاد جایگزین عمومی یا  دولت ِ  قیم مردم ( مانند دولت پرولتاریایی ) در آنارشیسم کمونیستی را شامل  می شود  . به نظر آنارشیستها ، جامعه به جای هر نوع حکومت و سلطه باید بر اساس یک سلسله پیمانها و قراردادهای اجتماعی ِمنعقده بین افراد یا بین گروهها و اتحادیه ها که با هدف کاستن از فشار و تحدید هرگونه قدرت موجود ، وضع می شود ودارای  قابلت تغییر و پویا یی است ،اداره شود و امور مربوط به تولید و توزیع نیز در دست خود تولیدکنندگان و مصرف کنندگان قرار داشته باشد . ذکر لزوم قابلیت تغییر و پویایی در قراردادهای اجتماعی و توافقات که در مفهوم قوانین تجسم عملی می یابد به  منظور پیشگیری از ایستایی قوانین و قراردادهای اجتماعی و جلوگیری از تبدیل شدن آنها به کانونهای اقتدار است . همواره باید این احساس در آحاد جامعه وجود داشته باشد که هیچ قانونی برای همیشه وضع نشده است و هر قرارداد مورد توافق و هر قانون وضع شده بر آن اساس قابل نقد ، تغییر و جانشین شدن با قوانین  و توافقات جدیدی است  که کارایی بیشتر آن در نظریه و عمل قابل اثبات و مورد پذیرش همگان است . تاکید بر این نکته ضروری است که در آنارشیسم ناب ( که خارج و رها از قیود محدودکننده و پسوندهای ایدئولوژیک است و درواقع بنیاد آرمانی تمامی مکاتب منشعب ازآنارشیسم را تشکیل می دهد) هیچ نهاد اجتماعی وحتی هیچ مفهوم مجرد ی نباید به کانون قدرت و اعمال اقتدار تبدیل شود. هدف از رویکرد آنارشیسمی ، جایگزینی درجایگاههای  قدرت نیست بلکه اساسا” محو کانونهای قدرت یا نقاط دارای پتانسیل و توان تبدیل شدن به مرکز اقتدار است .
  در جهان امروز اغلب معتقدان به  آنارشیسم  خصوصا” آنارکوسندیکالیستها ، خواستار یک مبارزه ی بیواسطه و یک جنبش اجتماعی فراگیر( فاقد اعمال نظر هر گونه کانون قدرت ) و در مقیاس جهانی هستند تا نظام سرمایه داری در شکل کنونی برچیده و به جای آن  سوسیالیسم  بدون سازمان و فاقد قوه ی قهریه مستقر گردد . شعار اصلی آنارشیسم در تمامی مکاتب آن ، حذف قدرت و زائد دانستن دولت است . در این مسیر حرکت جمعی سازمان یافته و تحت انقیادِ اصول و ظوابطِ  الزام آور و  تحدیدکننده ی اندیشه ها  و عمل  بر اساس  مصالح  سازمانی    ( همچون نقش حزب پیشرو که در مارکسیسم – لنینیسم مطرح می شود ) نیز مطرود است و تنها به عمل انفرادی خارج از چارچوبهای حزبی و گروهی اعتقاد وجود دارد. برآیند این اعمال انفرادی است که چگونگی  و سوی حرکت جمعی را شکل می دهد  .  در این حرکت جمعی نباید ضوابط التزام آوری پدید آید که خودبه کانون اعمال قدرتی تبدیل شود و از پویایی اندیشه وعمل فردی بکاهد و یا آن را اسیر مصلحت های تحدید کننده کند . انسانهای    اجتماعی ِغریزی و آزاد در حرکتهای انفرادی ، خارج از تحدید قواعد و الزامات کانونهای قدرت قادرند راه واقعی تکامل جامعه و طرق اداره ی موثر جامعه را بیابند ؛ چنین انسانهایی در اندیشه و عمل در کنار یکدیگر قرارگرفته و از برایند اندیشه و عملشان ، حرکت جمعی واقعی و بدور از هدایت آمرانه ی کانونهای قدرت شکل خواهد گرفت . ( شاید یکی از مهمترین دلایل عدم دستیابی آنارشیسم به حاکمیت  یا عدم وجود جامعه یا کشوری که تحت عقاید آنارشیستی اداره گردد ، را نیز بتوان  به همین اصول اعتقادی یعنی نفی حکومت و طرد روشهای سیاسی معمول برای دستیابی به مبدا قدرت و اقتدار در جامعه یعنی فعالیتهای حزبی ، حرکتهای تبلیغی و توده فریب ِرایج و مصلحت اندیشی های توجیه گر خطاهای سهوی و عمدی ، مربوط دانست . آنارشیست ها وسایل معمول برای اعمال نفوذ سیاسی را مردود می شمارند : تشکیل احزاب سیاسی ، برگزاری انتخاباتهای کنترل شده و جهت دار ، طالب مقام های دولتی شدن و نظایر آن . در مقابل آنها  بیشتر بر روشهای مبتنی بر ایجاد خودآگاهی و خودانگیختگی در توده ها تکیه داشته اند و علیرغم رادیکالیسم نهفته در اعتقادات آنارشیستی ، اتکا به این روشها را در عین بطئی و کند بودن آنها ترجیح داده اند . ) 
همانگونه که ذکر گردید ؛ نفی قدرت خصوصا” در شکل دولت  ، وجه مشترک تمامی معتقدان به آنارشیسم است . علاوه بر آن اعتقادات مشترک دیگری را نیز می توان در معتقدان به آنارشیسم مشاهده کرد . یکی دیگرازمهمترین اعتقادات آنارشیسم  ، وجود یک نظم طبیعی در جهان است که پایه ی مخالفت آنارشیستها با دولت را تشکیل می دهد . آنارشیستها  دولت را نه  فقط  یک « شرّ »  که یک  « شرّ ِ غیر ضروری » به حساب می آورند . 
آنارشیسم معتقد به وجود یک نظم طبیعی در جهان است . نگاه آنارشیسم به انسان برپایه ی تحلیل ِجوهرنیک انسان به عنوان یک موجود عقلمند و طبیعتا” باگرایش به زندگی اجتماعی بر اساس حقیقت و قوانین اخلاقی ، بنا شده است . اگر انسانها آزاد و رها از قیود التزام بخش باشند خود در مسیر طبیعی جهان قرار می گیرند و به حیات اجتماعی نظم می بخشند پس نیازی به دولت برای کنترل انسان وجود ندارد . دلیل اغتشاش و بی نظمی در زندگی اجتماعی، دولت و قوانین وضع شده ی ناکارآمد و محدود کننده ی انسان است . آنارشیستها بارها گفته ی مشهور ژان ژاک روسو را تکرار کرده اند : « انسان آزاد به دنیا آمده اما در همه جا دربند است . »
در قلب آنارشیسم یک یوتوپیانیسم بی پروا وجود دارد . اعتقاد به نیکی طبیعی یا دست کم نیکی بالقوه ی بشریت . از این دیدگاه نظم اجتماعی به طور طبیعی و خودانگیخته به وجود می آید و جامعه ی بشری نیازی به دستگاه قانون و نظم و در خوشبینانه ترین شکل ترغیب آمرانه ندارد. آنارشیستهای جمع گرا و معتقد به سوسیالیسم بر رفتارهای ذاتی همیارانه ی انسان تاکید دارند ( در نقطه ی مقابل ِتفکر آنارشیستی ، می توان به  فاشیسم  اشاره کرد که همانند دیگر مکاتب محافظه کار معتقد است  انسان اساسا” ناقص و مزاجی مستعد فساد دارد و از این رو فاشیستها بر روشهای آمرانه ی هدایت اجتماعی و برنامه های غربالگری و تصفیه ی نژادی تاکید می کنند . مکاتب گوناگون زیرمجموعه ی کنسرواتیسم به نظریه ی قرارداد اجتماعی معتقد ند که مهمترین توجیه دولت است . هابز و لاک که اساس نگرش محافظه کاران به انسان بر نظرات هابز و لاک بناشده که معتقد بودند جامعه ی بدون دولت یعنی وضع طبیعی ، در تضاد با نظم و ثبات است و در چنین جامعه ای کشمکش و درگیری مداوم میان افراد حاکم می شود . اساس این کشمکش ها به دلیل  طبیعت بشر است . ازدیدگاه هابز و لاک انسان ذاتا” خودپسند ، آزمند و بالقوه پرخاشگر است و گرایش به خشونت و جنگ و برتری طلبی دارد . بدیهی است که با قبول این فرض ، لاجرم وجود  نهادهای اجتماعی مقتدربرای کنترل طبیعت انسان لازم است تا با تدبیرهای خود نظم را در جامعه ممکن سازد . دولت و قانون در این دیدگاه عوامل کنترل کننده ی انسان و برقراری نظم برای تداوم حیات و جلوگیری از فروپاشی جامعه می باشند . )
اعتقاد به نظم از دیدگاه آنارشیسم ناب را باید از دیدگاه عمومی و فلسفه ی نظم رایج در بسیاری مکاتب عموما” محافظه کار جدا کرد . مبنای این جدایی در شیوه ی نگرش به مفهوم قدرت و میدانهای نیروی ناشی از آن یا اقتدار نهفته است . نظم در فلسفه و نظریه ی عمومی نظم ، بر بنیاد  وجود الزامی یک کانون قدرت محاط بر تمامی  اجزای یک کل ( که می توان آن را همواره یک منظومه نامید ) ، بنا شده است . وجود منظومه و جایگاه اجزای آن ، ناشی از اعمال قدرتی است که همواره حضور هر جزء را دریک جایگاهِ مشخص و معین ، در کل اجباری می سازد . بدلیل وجود میدان قدرت ناشی از کانون قدرت حاکم بر کل منظومه در فضای بستر، این اجزا همواره در مکان خاصی و تنها همان مکان ، امکان والزام حضور دارند و امکان تخطی و فرار از میدان فوق را ندارند . دقت در این نکته که از وجوه افتراق میان اعتقاد آنارشیسمی به نظم ( که می توان آن را نظم چندمیدانی نامید ) و مکاتب معتقد به نظم تک میدانی است ، حائز اهمیت به نظر می رسد  که در نظم تک میدانی میزان قدرت کانون اصلی قدرت با هر منشائی که باشد اعم از خودمنشا ئی یا دیگر منشائی یعنی قدرت یافته از برآیند بردارها ی نیروهای دیگری که همه به سوی او ودر جهت تقویت نیروهای او ( یا رزونانس و تشدید نوسانات موقعیت زمانی – مکانی او ) می باشند ،آنقدر قدرتمند و به لحاظ کمّی بالاست که کلیه ی روابط اجزا و تقابلات یا واضح تر تاثیرپذیری اجزا از کانون اصلی بوده و تاثیرات متقابل اجزا برهم در برابر آن آنقدر کوچک است که قابل اغماض می باشد .   در واقع از یکسو اختلاف بسیار زیاد میان قدرت کانون اصلی و کانونهای کوچک و جزئی آنقدر زیاد است که تاثیرات ناشی از این میدانهای کوچک در برابر میدان کانون اصلی عملا” بر یکدیگر بی اثر است و از سوی دیگر کلیه ی تاثیرات متقابل اجزا نخست با کانون اصلی اعمال می شود و سپس کانون اصلی قدرت در تاثیر میدانی بر سایر اجزا و میدانهایشان ، مکان وموقعیت آن جزء را تعیین می کند . اگر بتوان کلیه ی بردارهای اعمال قدرت  یا کلیه ی شارهای میدان را به تصویر کشید ، تمامی این بردارها مابین اجزا و کانون اصلی قدرت برقرار است و این شارها آنقدر قدرتمند است که امکان هرگونه تحرک و تغییر جایگاه را از اجزا سلب می کند . تصویری که نخستین استنباط از آن ایستایی ، سُلبیت  و مطلق گرایی   است . اما از دیدگاه آنارشیسم ، نظم طبیعی یا نظمی که در مجموعه ی طبیعت حاکم است ، نه حاصل میدان قدرتی شکل دهنده و تعیین کننده ی جایگاه ِ اجزا ، بلکه برآیند حاصل از حرکت دائمی و تغییرات جایگاهی اجزا است . در واقع در نظم مورد قبول آنارشیسم هیچ میدان قدرتی ناشی از یک جرم وزین و قدرتمند که تعیین کننده ی جایگاه و چگونگی حرکت یا اساسا” امکان حرکت یا عدم حرکت اجزا باشد ، وجود ندارد . هرچه هست میدانهای حاصل از اجزا و میدان برآیند یا منتج از جهت و قدرت میدانهای اجزاست . نظمی که نظام بخش منظومه ها یا اجزای کوچکتر نیست بلکه خود حاصل تقابل منظومه ها یا اجزا با یکدیگر است . نظمی که ظاهرا” از بی نظمی در توده ی به لحاظ کمیتی عظیمی سربرداشته . اگر برای توصیف نظریه ی عمومی نظم ناگزیریم از یک کلّ ِ منسجم که عموما” در شکل و هیبت کانون اصلی قدرت ظاهر می شود آغاز کنیم در توصیف نظم آنارشیستی ناگزیریم از اجزایی آغاز کنیم که عینیت یافتگی و شکل آن متغیر و شامل حضور اجزا و برآیند میدانهای آن است ( مانند نگریستن به مجموعه ی یک کهکشان ). هر مجموعه ای از عینیتها ( مانند یک کهکشان که از دور نگریسته شود ) در نگاه اول بی نظم به نظر می رسد . گویی هرج و مرج مطلقی بر آن حاکم است و اجزا به طور تصادفی و اتفاقی چیده شده اند .  اما نگرشی دقیق تر برآن که بر پایه ی دانایی و وقوف  بر اصول و قواعد متعدد و متفاوتِ حاکم بر اجزا درچرایی جایگاه مکانی یک جزء  و درتعیین  جایگاههای اجزا نسبت به یکدیگر ، شکل دهنده ی انواع نظم و منظومه ها  باشد ،به تدریج و جود منظومه هایی را در آن روشن می سازد . منظومه هایی که با رشد دانسته ها و نگرش موشکافانه به تدریج ارتباطات میان آنها و وجود منظومه های بزرگترناشی از برایند تقابل میدانهای کوچکتر را مشخص می سازد ،  آنچه در نهایت می توان به آن راه یافت وجود نظمی بر اساس ارتباط و تاثیر و تاثر یا به عبارت کاملتر « تقابل دائمی در حرکت و تغییر » میان اجزا است ؛ تقابلی که در درجه ی نخست ناشی از هم سطحی وعدم احاطه یا کنترل آمرانه ی ناشی از غلبه ی یک منظومه بر دیگر منظومه ها در رابطه ی تقابلی موجد نظم در یک سطح تقابل همگون و همانند است  . در واقع تقابل میان مجموعه های هم سطح که در درون آنها نیز رابطه ی تقابلی و حرکت مشهود است ، نظمی متغیر و پویا حاصل می کند که میدان حاصل از کل ، متاثر از تقابل میدانهای منظومه های تشکیل دهنده ی آن کل می باشد . در چنین تصویری منظومه های تشکیل دهنده ی کل تعیین کننده ی شکل ، میزان ِ قدرت و چگونگی کل و میدان قدرت ناشی از آن است و نه آنکه میدان برترِ یک کانون قدرت تعیین کننده ی جایگاهها و تحدید کننده ی حرکت اجزا بوده وشکل ، چگونگی و مختصات کل را رقم زند  . بر اساس اعتقاد به چنین نظمی در طبیعت ، آنارشیسم به لزوم حذف کانونهای  قدرت ِ تحدید کننده ی اجزا در جامعه و هماهنگی با نظم طبیعی معتقد است و از  تحقق یافتن آزادی انسان و گروهها یا منظومه های انسانی و تعامل رو به تکامل اجتماعی در نبود دولت یا کانون اقتدار تحدید کننده ی حرکت و تغییر جامعه  ، سخن می گوید. ذات اجتماعی انسان که جهت حرکت انسان را همواره در تشکیل ، حفظ ،تداوم و تکامل زندگی اجتماعی رهنمون می سازد ، بی نیاز از عامل ِ کنترل کننده و جهت دهنده ی اجباری نظم های اجتماعی است که همواره اگر نه توقف که کندی در حرکت و تغییر، نتیجه ی نظارت و اجبارهای محدود کننده ی آن بوده و خواهد بود . با چنین برداشتی از نظم ، لاجرم آنارشیسم ناب را می توان همچنین معتقد به حرکت متکثر در نتیجه ی تقابلهای مختلف یا حرکت دیالکتیکی چنداسلوبی دانست که رجوع به تعاریف و تفاسیر دیالکتیک چنداسلوبی  و توضیحات ذکر شده در بالا می تواند تا حدود زیادی رهگشای چگونگی این اعتقاد باشد .